سخنان قصار

عکس سخن بزرگان + عکس جملات بزرگان + عکس حکیم ارد بزرگ + عکس جملات زیبا + عکس جملات اندیشمندان

شیروان

 
فردوسی
بدو گفت موبد که ای شهریار

بگشتی تو از راه پروردگار

تو گفتی که بگریزم از چنگ مرگ

چو باد خزان آمد از شاخ برگ

ترا چاره اینست کز راه شهد

سوی چشمهٔ سو گرایی به مهد

نیایش کنی پیش یزدان پاک

بگردی به زاری بران گرم خاک

بگویی که من بندهٔ ناتوان

زده دام سوگند پیش روان

کنون آمدم تا زمانم کجاست

به پیش تو این داور داد و راست

چو بشنید شاه آن پسند آمدش

همان درد را سودمند آمدش

بیاورد سیصد عماری و مهد

گذر کرد بر سوی دریای شهر

شب و روز بودی به مهد اندرون

ز بینیش گه‌گه همی رفت خون

چو نزدیکی چشمهٔ سو رسید

برون آمد از مهد و دریا بدید

ازان آب لختی به سر بر نهاد

ز یزدان نیکی دهش کرد یاد

زمانی نیامد ز بینیش خون

بخورد و بیاسود با رهنمون

منی کرد و گفت اینت آیین و رای

نشستن چه بایست چندین به جای

چو گردنکشی کرد شاه رمه

که از خویشتن دید نیکی همه

ز دریا برآمد یکی اسپ خنگ

سرین گرد چون گور و کوتاه لنگ

دوان و چو شیر ژیان پر ز خشم

بلند و سیه‌خایه و زاغ چشم

کشان دم در پای با یال و بش

سیه سم و کفک‌افگن و شیرکش

چنین گفت با مهتران یزدگرد

که این را سپاه اندر آرید گرد

بشد گرد چوپان و ده کره‌تاز

یکی زین و پیچان کمند دراز

چه دانست راز جهاندار شاه

که آوردی این اژدها را به راه

فروماند چوپان و لشکر همه

برآشفت ازان شهریار رمه

هم‌انگاه برداشت زین و لگام

به نزدیک آن اسپ شد شادکام

چنان رام شد خنگ بر جای خویش

که ننهاد دست از پس و پای پیش

ز شاه جهاندار بستد لگام

به زین بر نهادن همان گشت رام

چو زین بر نهادش برآهخت تنگ

نجنبید بر جای تازان نهنگ

پس پای او شد که بنددش دم

خروشان شد آن بارهٔ سنگ سم

بغرید و یک جفته زد بر برش

به خاک اندر آمد سر و افسرش

ز خاک آمد و خاک شد یزدگرد

چه جویی تو زین بر شده هفت‌گرد

چو از گردش او نیابی رها

پرستیدن او نیارد بها

به یزدان گرای و بدو کن پناه

خداوند گردنده خورشید ماه

چو او کشته شد اسپ آبی چوگرد

بیامد بران چشمهٔ لاژورد

به آب اندرون شد تنش ناپدید

کس اندر جهان این شگفتی ندید

ز لشکر خروشی برآمد چو کوس

که شاها زمان آوریدت به طوس

همه جامه‌ها را بکردند چاک

همی ریختند از بر یال و خاک

ازان پس بکافید موبد برش

میان تهیگاه و مغز سرش

بیاگند یکسر به کافور و مشک

به دیبا تنش را بکردند خشک

به تابوت زرین و در مهد ساج

سوی پارس شد آن خداوند تاج

چنین است رسم سرای بلند

چو آرام یابی بترس از گزند

تو رامی و با تو جهان رام نیست

چو نام خورده آید به از جام نیست

پرستیدن دین بهست از گناه

چو باشد کسی را بدین پایگاه
 

 توسعه آزادیـهـای عمومی موجب رشد در بسیــاری از زمینه هـا ، همچون فرهنگ و هنر ، اقتصاد و صنعت ، دانش و آموزش و زنـدگی اجتماعی و ... می گردد . حکیم ارد بزرگ


کسی که هنگام انتخاب همسر ، یکه تازی می کنـد و سخن ریش سپیــدان را به هیچ می گیرد ، بارهـا و بارهـا با اشک ، رخش را خواهد شسـت .  حکیم ارد بزرگ


هنرمنـدان ، شاعران و نویسنـدگان افسرده و غمگین ، دروازه هـای شکسـت را بر روی سرزمین خویش ، باز می کننـد . حکیم ارد بزرگ



فردوسی
چو در دخمه شد شهریار جهان

ز ایران برفتند گریان مهان

کنارنگ با موبد و پهلوان

هشیوار دستور روشن‌روان

همه پاک در پارس گرد آمدند

بر دخمه یزدگرد آمدند

چو گستهم کو پیل کشتی بر اسپ

دگر قارن گرد پور گشسپ

چو میلاد و چون پارس مرزبان

چو پیروز اسپ‌افگن از گرزبان

دگر هرک بودند ز ایران مهان

بزرگان و کنداوران جهان

کجا خوارشان داشتی یزدگرد

همه آمدند اندران شهرگرد

چنین گفت گویا گشسپ دبیر

که ای نامداران برنا و پیر

جهاندارمان تا جهان آفرید

کسی زین نشان شهریاری ندید

که جز کشتن و خواری و درد و رنج

بیاگندن از چیز درویش گنج

ازین شاه ناپاک‌تر کس ندید

نه از نامداران پیشین شنید

نخواهیم بر تخت زین تخمه‌کس

ز خاکش به یزدان پناهیم و بس

سرافراز بهرام فرزند اوست

ز مغز و دل و رای پیوند اوست

ز منذر گشاید سخن سربسر

نخواهیم بر تخت بیدادگر

بخوردند سوگندهای گران

هرانکس که بودند ایرانیان

کزین تخمه کس را به شاهنشهی

نخواهیم با تاج و تخت مهی

برین برنهادند و برخاستند

همی شهریاری دگر خواستند

چو آگاهی مرگ شاه جهان

پراگنده شد در میان مهان

الان شاه و چون پارس پهلوسیاه

چو بیورد و شگنان زرین کلاه

همی هریکی گفت شاهی مراست

هم از خاک تا برج ماهی مراست

جهانی پرآشوب شد سر به سر

چو از تخت گم شد سر تاجور

به ایران رد و موبد و پهلوان

هرانکس که بودند روشن‌روان

بدین کار در پارس گرد آمدند

بسی زین نشان داستانها زدند

که این تاج شاهی سزاوار کیست

ببینید تا از در کار کیست

بجویید بخشنده‌ای دادگر

که بندد برین تخت زرین کمر

که آشوب بنشاند از روزگار

جهان مرغزاریست بی‌شهریار

یکی مرد بد پیر خسرو به نام

جوانمرد و روشن‌دل و شادکام

هم از تخمه سرفرازان بد اوی

به مرز اندر از بی‌نیازان بد اوی

سپردند گردان بدو تاج و گاه

برو انجمن شد ز هر سو سپاه
 

 بیچاره آدمی که ، راه درسـت زنـدگی خویش را از نادان می پرسد . حکیم ارد بزرگ


رسانه هـای تشـویشگر ، بدتــرین دشمنان سرمایـه گذاری و کار هسـتنـد .  حکیم ارد بزرگ


کشـورهـای زیــاده خواه ، پیشـتازی خویش را ، در نا امنی و پلشـتـی سرزمین هـای دیگر می بیننـد .  حکیم ارد بزرگ


تاراج و شـورش ، هیجگاه بهـانه تاراج و شـورش دیگری نیسـت .  حکیم ارد بزرگ



فردوسی
پس آگاهی آمد به بهرام گور

که از چرخ شد تخت را آب شور

پدرت آن سرافراز شاهان بمرد

به مرد و همه نام شاهی ببرد

یکی مرد بر گاه بنشاندند

به شاهی همی خسروش خواندند

بخوردند سوگند یکسر سپاه

کزان تخمه هرگز نخواهیم شاه

که بهرام فرزند او همچو اوست

از آب پدر یافت او مغز و پوست

چو بشنید بهرام رخ را بکند

ز مرگ پدر شد دلش مستمند

برآمد دو هفته ز شهر یمن

خروشیدن کودک و مرد و زن

چو یک ماه بنشست با سوک شاه

سر ماه نو را بیاراست گاه

برفتند نعمان و منذر بهم

همه تازیان یمن بیش و کم

همه زار و با شاه گریان شدند

ابی آتش از درد بریان شدند

زبان برگشادند زان پس ز بند

که ای پرهنر شهریار بلند

همه در جهان خاک را آمدیم

نه جویای تریاک را آمدیم

بمیرد کسی کو ز مادر بزاد

زهش چون ستم بینم و مرگ داد

به منذر چنین گفت بهرام گور

که اکنون چو شد روز ما تار و تور

ازین تخمه گر نام شاهنشهی

گسسته شود بگسلد فرهی

ز دشت سواران برآرند خاک

شود جای بر تازیان بر مغاک

پراندیشه باشید و یاری کنید

به مرگ پدر سوگواری کنید

ز بهرام بشنید منذر سخن

به مردی یکی پاسخ افگند بن

چنین گفت کاین روزگار منست

برین دشت روز شکار منست

تو بر تخت بنشین و نظاره باش

همه ساله با تاج و با یاره باش

همه نامداران برین هم‌سخن

که نعمان و منذر فگندند بن

ز پیش جهانجوی برخاستند

همه تاختن را بیاراستند

بفرمود منذر به نعمان که رو

یکی لشکری ساز شیران نو

ز شیبان و از قیسیان ده هزار

فرازآر گرد از در کارزار

من ایرانیان را نمایم که شاه

کدامست با تاج و گنج و سپاه

بیاورد نعمان سپاهی گران

همه تیغ‌داران و نیزه‌وران

بفرمود تا تاختنها برند

همه روی کشور به پی بسپرند

ره شورستان تا در طیسفون

زمین خیره شد زیر نعل اندرون

زن و کودک و مرد بردند اسیر

کس آن رنجها را نبد دستگیر

پر از غارت و سوختن شد جهان

چو بیکار شد تخت شاهنشهان

پس آگاهی آمد به روم و به چین

به ترک و به هند و به مکران زمین

که شد تخت ایران ز خسرو تهی

کسی نیست زیبای شاهنشهی

همه تاختن را بیاراستند

به بیدادی از جای برخاستند

چو از تخم شاهنشهان کس نبود

که یارست تخت کیی را بسود

به ایران همی هرکسی دست آخت

به شاهنشهی تیز گردن فراخت




دشمن ! دشمن اسـت ، فریب زبان چرب او را مخور .  حکیم ارد بزرگ


بیــداری و خیزش مردمی ، بدون آگاهی ، شدنی نیسـت .  حکیم ارد بزرگ


فردوسی
چو ایرانیان آگهی یافتند

یکایک سوی چاره بشتافتند

چو گشتند زان رنج یکسر ستوه

نشستند یک با دگر همگروه

که این کار ز اندازه اندر گذشت

ز روم و ز هند و سواران دشت

یکی چاره باید کنون ساختن

دل و جان ازین کار پرداختن

بجستند موبد فرستاده‌ای

سخن‌گوی و بینادل آزاده‌ای

کجا نام آن گو جوانوی بود

دبیری بزرگ و سخن‌گوی بود

بدان تا به نزدیک منذر شود

سخن گوید و گفت او بشنود

به منذر بگوید که ای سرفراز

جهان را به نام تو بادا نیاز

نگهدار ایران نیران توی

به هر جای پشت دلیران توی

چو این تخت بی‌شاه و بی‌تاج شد

ز خون مرز چون پر دراج شد

تو گفتیم باشی خداوند مرز

که این مرز را از تو دیدیم ارز

کنون غارت از تست و خون ریختن

به هر جای تاراج و آویختن

نبودی ازین پیش تو بدکنش

ز نفرین بترسیدی و سرزنش

نگه کن بدین تا پسند آیدت

به پیران سر این سودمند آیدت

جز از تو زبر داوری دیگرست

کز اندیشهٔ برتران برترست

بگوید فرستاده چیزی که دید

سخن نیز کز کاردانان شنید

جوانوی دانا ز پیش سران

بیامد سوی دشت نیزه‌وران

به منذر سخن گفت و نامه بداد

سخنهای ایرانیان کرد یاد

سخنهایش بشنید شاه عرب

به پاسخ برو هیچ نگشاد لب

چنین گفت کای دانشی چاره‌جوی

سخن زین نشان با شهنشاه گوی

بگوی این که گفتی به بهرامشاه

چو پاسخ بجویی نمایدت راه

فرستاد با او یکی نامدار

جوانوی شد تا در شهریار

چو بهرام را دید داننده مرد

برو آفریننده را یاد کرد

ازان برز و بالا و آن یال و کفت

فروماند بینادل اندر شگفت

همی می چکد گویی از روی اوی

همی بوی مشک آید از موی اوی

سخن‌گوی بی‌فر و بی‌هوش گشت

پیامش سراسر فراموش گشت

بدانست بهرام کو خیره شد

ز دیدار چشم و دلش تیره شد

بپرسید بسیار و بنواختش

به خوبی بر تخت بنشاختش

چو گستاخ شد زو بپرسید شاه

کز ایران چرا رنجه گشتی به راه

فرستاد با او یکی پرخرد

که او را به نزدیک منذر برد

بگوید که آن نامه پاسخ نویس

به پاسخ سخنهای فرخ نویس

وزان پس نگر تا چه دارد پیام

ازو بشنود پاسخ او تمام

بیامد جوانو سخنها بگفت

رخ منذر از رای او برشکفت

چو بشنید زان مرد بنا سخن

مر آن نامه را پاسخ افگند بن

جوانوی را گفت کای پرخرد

هرانکس که بد کرد کیفر برد

شنیدم همه هرچ دادی پیام

وزان نامداران که کردی سلام

چنین گوی کاین بد که کرد از نخست

که بیهوده پیکار بایست جست

شهنشاه بهرام گور ایدرست

که با فر و برزست و با لشکرست

ز سوراخ چون مار بیرون کشید

همی دامن خویش در خون کشید

گر ایدونک من بودمی رای زن

به ایرانیان بر نبودی شکن

جوانوی روی شهنشاه دید

وزو نیز چندی سخنها شنید

بپرسید تا شاید او تخت را

بزرگی و پیروزی و بخت را

ز منذر چو بشنید زان‌سان سخن

یکی روشن اندیشه افگند بن

چنین داد پاسخ که ای سرفراز

به دانایی از هرکسی بی‌نیاز

از ایرانیان گر خرد گشته شد

فراوان از آزادگان کشته شد

کنون من یکی نامجویم کهن

اگر بشنوی تا بگویم سخن

ترا با شهنشاه بهرام گور

خرامید باید ابی جنگ و شور

به ایران زمین در ابا یوز و باز

چنانچون بود شاه گردن‌فراز

شنیدن سخنهای ایرانیان

همانا ز جنبش نباید زیان

بگویی تو نیز آنچ اندرخورد

خردمندی و دوری از بی‌خرد

ز رای بدان دور داری منش

بپیچی ز بیغاره و سرزنش

چو بشنید منذر ورا هدیه داد

کسی کردش از شهر آباد شاد
 


خــردمنـد ، پلهـای پشـت سر خود را ، نیسـت و نابود نمی کنـد . حکیم ارد بزرگ


بهتــرین سپر در برابر دشمنان ، خــرد و انـدیشه اسـت .  حکیم ارد بزرگ

شیروان

برچسب‌ها: حکیم ارد بزرگ, جملات ناب حکیم ارد بزرگ, سخنان حکیمانه ارد بزرگ, حکیم ارد بزرگ بزرگترین حکیم ایران
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 1:56  توسط سبزه قمیشی  | 

شیروان

 

بجنگ فریبرز کاوس شاه

ز هومان گریزان بشد پهلوان

شکست اندر آمد برزم گوان

بدادند گردنکشان جای خویش

نبودند گستاخ با رای خویش

یکایک بدشمن سپردند جای

ز گردان ایران نبد کس بپای

بماندند بر جای کوس و درفش

ز پیکارشان دیده‌ها شد بنفش

دلیران بدشمن نمودند پشت

ازان کارزار انده آمد بمشت

نگون گشته کوس و درفش و سنان

نبود ایچ پیدا رکیب از عنان

چو دشمن ز هر سو بانبوه شد

فریبرز بر دامن کوه شد

برفتند ز ایرانیان هرک زیست

بران زندگانی بباید گریست

همی بود بر جای گودرز و گیو

ز لشکر بسی نامبردار نیو

چو گودرز کشواد بر قلبگاه

درفش فریبرز کاوس شاه

ندید و یلان سپه را ندید

بکردار آتش دلش بردمید

عنان کرد پیچان براه گریز

برآمد ز گودرزیان رستخیز

بدو گفت گیو ای سپهدار پیر

بسی دیده‌ای گرز و گوپال و تیر

اگر تو ز پیران بخواهی گریخت

بباید بسر بر مرا خاک ریخت

نماند کسی زنده اندر جهان

دلیران و کارآزموده مهان

ز مردن مرا و ترا چاره نیست

درنگی تر از مرگ پتیاره نیست

چو پیش آمد این روزگار درشت

ترا روی بینند بهتر که پشت

بپیچیم زین جایگه سوی جنگ

نیاریم بر خاک کشواد ننگ

ز دانا تو نشنیدی آن داستان

که برگوید از گفتهٔ باستان

که گر دو برادر نهد پشت پشت

تن کوه را سنگ ماند بمشت

تو باشی و هفتاد جنگی پسر

ز دوده ستوده بسی نامور

بخنجر دل دشمنان بشکنیم

وگر کوه باشد ز بن برکنیم

چو گودرز بشنید گفتار گیو

بدید آن سر و ترگ بیدار نیو

پشیمان شد از دانش و رای خویش

بیفشارد بر جایگه پای خویش

گرازه برون آمد و گستهم

ابا برته و زنگهٔ یل بهم

بخوردند سوگندهای گران

که پیمان شکستن نبود اندران

کزین رزمگه برنتابیم روی

گر از گرز خون اندر آید بجوی

وزان جایگه ران بیفشاردند

برزم اندرون گرز بگذاردند

ز هر سو سپه بیکران کشته شد

زمانه همی بر بدی گشته شد

به بیژن چنین گفت گودرز پیر

کز ایدر برو زود برسان تیر

بسوی فریبرز برکش عنان

بپیش من آر اختر کاویان

مگر خود فریبرز با آن درفش

بیاید کند روی دشمن بنفش

چو بشنید بیژن برانگیخت اسپ

بیامد بکردار آذرگشسپ

بنزد فریبرز و با او بگفت

که ایدر چه داری سپه در نهفت

عنان را چو گردان یکی برگرای

برین کوه سر بر فزون زین مپای

اگر تو نیایی مرا ده درفش

سواران و این تیغهای بنفش

چو بیژن سخن با فریبرز گفت

نکرد او خرد با دل خویش جفت

یکی بانگ برزد به بیژن که رو

که در کار تندی و در جنگ نو

مرا شاه داد این درفش و سپاه

همین پهلوانی و تخت و کلاه

درفش از در بیژن گیو نیست

نه اندر جهان سربسر نیو نیست

یکی تیغ بگرفت بیژن بنفش

بزد ناگهان بر میان درفش

بدو نیمه کرد اختر کاویان

یکی نیمه برداشت گرد از میان

بیامد که آرد بنزد سپاه

چو ترکان بدیدند اختر براه

یکی شیردل لشکری جنگجوی

همه سوی بیژن نهادند روی

کشیدند گوپال و تیغ بنفش

به پیکار آن کاویانی درفش

چنین گفت هومان که آن اخترست

که نیروی ایران بدو اندر است

درفش بنفش ار بچنگ آوریم

جهان جمله بر شاه تنگ آوریم

کمان را بزه کرد بیژن چو گرد

بریشان یکی تیرباران بکرد

سپه یکسر از تیر او دور شد

همی گرگ درنده را سور شد

بگفتند با گیو و با گستهم

سواران که بودند با او بهم

که مان رفت باید بتوران سپاه

ربودن ازیشان همی تاج و گاه

ز گردان ایران دلاور سران

برفتند بسیار نیزه‌وران

بکشتند زیشان فراوان سوار

بیامد ز ره بیژن نامدار

سپاه اندر آمد بگرد درفش

هوا شد ز گرد سواران بنفش

دگر باره از جای برخاستند

بران دشت رزمی نو آراستند

به پیش سپه کشته شد ریونیز

که کاوس را بد چو جان عزیز

یکی تاجور شاه کهتر پسر

نیاز فریبرز و جان پدر

سر و تاج او اندر آمد بخاک

بسی نامور جامه کردند چاک

ازان پس خروشی برآورد گیو

که ای نامداران و گردان نیو

چنویی نبود اندرین رزمگاه

جوان و سرافراز و فرزند شاه

نبیره جهاندار کاوس پیر

سه تن کشته شد زار بر خیره خیر

فرود سیاوش چون ریونیز

بگیتی فزون زین شگفتی چه چیز

اگر تاج آن نارسیده جوان

بدشمن رسد شرم دارد روان

اگر من بجنبم ازین رزمگاه

شکست اندر آید بایران سپاه

نباید که آن افسر شهریار

بترکان رسد در صف کارزار

فزاید بر این ننگها ننگ نیز

ازین افسر و کشتن ریو نیز

چنان بد که بشنید آواز گیو

سپهبد سرافراز پیران نیو

برامد بنوی یکی کارزار

ز لشکر بران افسر نامدار


فریب آدمیــان ، پسـتـی هولناک در پی دارد . حکیم ارد بزرگ


بدگویی از دیگران هنر نیسـت ، یــاد بگیریم که خود ، درسـتکردار و انسان باشیم . حکیم ارد بزرگ


کسانی که انسانیت را به زیر پا نهـاده انـد، بی شک در آغوش پسـتـی و رذالت ، فرو افتاده انـد . حکیم ارد بزرگ


بسیــاری از آدمیــان ، اسیر واژگان بد خویش هسـتنـد . حکیم ارد بزرگ


واژگان خویش را آرام و شمرده بیــان کنیم . حکیم ارد بزرگ


درباره دیگران ، زود داوری نکنیم . حکیم ارد بزرگ


آدم هـای کوچک ، باور خویش را بهتــرین انـدیشه می داننـد . حکیم ارد بزرگ


آدم بزرگ به راسـتـی ، خویش را باور دارد . حکیم ارد بزرگ


در پس هـر سخن بزرگان ، هزار انـدیشه و نکته نهفته هسـت . حکیم ارد بزرگ


آدم کوچک ، بیش از حق خود می خواهد . حکیم ارد بزرگ



فراوان ز هر سو سپه کشته شد

سربخت گردنکشان گشته شد

برآویخت چون شیر بهرام گرد

بنیزه بریشان یکی حمله برد

بنوک سنان تاج را برگرفت

دو لشکر بدو مانده اندر شگفت

همی بود زان گونه تا تیره گشت

همی دیده از تیرگی خیره گشت

چنین هر زمانی برآشوفتند

همی بر سر یکدگر کوفتند

ز گودرزیان هشت تن زنده بود

بران رزمگه دیگر افگنده بود

هم از تخمهٔ گیو چون بیست و پنج

که بودند زیبای دیهیم و گنج

هم از تخم کاوس هفتاد مرد

سواران و شیران روز نبرد

جز از ریونیز آن سر تاجدار

سزد گر نیاید کسی در شمار

چو سیصد تن از تخم افراسیاب

کجا بختشان اندر آمد بخواب

ز خویشان پیران چو نهصد سوار

کم آمد برین روز در کارزار

همان دست پیران بد و روز اوی

ازان اختر گیتی‌افروز اوی

نبد روز پیکار ایرانیان

ازان جنگ جستن سرآمد زمان

از آوردگه روی برگاشتند

همی خستگان خوار بگذاشتند

بدانگه کجا بخت برگشته بود

دمان بارهٔ گستهم کشته بود

پیاده همی رفت نیزه بدست

ابا جوشن و خود برسان مست

چو بیژن بگستهم نزدیک شد

شب آمد همی روز تاریک شد

بدو گفت هین برنشین از پسم

گرامی‌تر از تو نباشد کسم

نشستند هر دو بران بارگی

چو خورشید شد تیره یکبارگی

همه سوی آن دامن کوهسار

گریزان برفتند برگشته کار

سواران ترکان همه شاددل

ز رنج و ز غم گشته آزاددل

بلشکرگه خویش بازآمدند

گرازنده و بزم ساز آمدند

ز گردان ایران برآمد خروش

همی کر شد از نالهٔ کوس گوش

دوان رفت بهرام پیش پدر

که ای پهلوان یلان سربسر

بدانگه که آن تاج برداشتم

بنیزه بابراندر افراشتم

یکی تازیانه ز من گم شدست

چو گیرند بی‌مایه ترکان بدست

ببهرام بر چند باشد فسوس

جهان پیش چشمم شود آبنوس

نبشته بران چرم نام منست

سپهدار پیران بگیرد بدست

شوم تیز و تازانه بازآورم

اگر چند رنج دراز آورم

مرا این ز اختر بد آید همی

که نامم بخاک اندر آید همی

بدو گفت گودرز پیر ای پسر

همی بخت خویش اندر آری بسر

ز بهر یکی چوب بسته دوال

شوی در دم اختر شوم فال

چنین گفت بهرام جنگی که من

نیم بهتر از دوده و انجمن

بجایی توان مرد کاید زمان

بکژی چرا برد باید گمان

بدو گفت گیو ای برادر مشو

فراوان مرا تازیانه‌ست نو

یکی شوشهٔ زر بسیم اندر است

دو شیبش ز خوشاب وز گوهرست

فرنگیس چون گنج بگشاد سر

مرا داد چندان سلیح و کمر

من آن درع و تازانه برداشتم

بتوران دگر خوار بگذاشتم

یکی نیز بخشید کاوس شاه

ز زر وز گوهر چو تابنده ماه

دگر پنج دارم همه زرنگار

برو بافته گوهر شاهوار

ترا بخشم این هفت ز ایدر مرو

یکی جنگ خیره میارای نو

چنین گفت با گیو بهرام گرد

که این ننگ را خرد نتوان شمرد

شما را ز رنگ و نگارست گفت

مرا آنک شد نام با ننگ جفت

گر ایدونک تازانه بازآورم

وگر سر ز گوشش بگاز آورم

بر او رای یزدان دگرگونه بود

همان گردش بخت وارونه بود

هرانگه که بخت اندر آید بخواب

ترا گفت دانا نیاید صواب

بزد اسپ و آمد بران رزمگاه

درخشان شده روی گیتی ز ماه

همی زار بگریست بر کشتگان

بران داغ دل بخت‌برگشتگان

تن ریونیز اندران خون و خاک

شده غرق و خفتان برو چاک چاک

همی زار بگریست بهرام شیر

که زار ای جوان سوار دلیر

چو تو کشته اکنون چه یک مشت خاک

بزرگان بایوان تو اندر مغاک

بران کشتگان بر یکایک بگشت

که بودند افگنده بر پهن‌دشت

ازان نامداران یکی خسته بود

بشمشیر ازیشان بجان رسته بود

همی بازدانست بهرام را

بنالید و پرسید زو نام را

بدو گفت کای شیر من زنده‌ام

بر کشتگان خوار افگنده‌ام

سه روزست تا نان و آب آرزوست

مرا بر یکی جامه خواب آرزوست

بشد تیز بهرام تا پیش اوی

بدل مهربان و بتن خویش اوی

برو گشت گریان و رخ را بخست

بدرید پیراهن او را ببست

بدو گفت مندیش کز خستگیست

تبه بودن این ز نابستگیست

چو بستم کنون سوی لشکر شوی

وزین خستگی زود بهتر شوی

یکی تازیانه بدین رزمگاه

ز من گم شدست از پی تاج شاه

چو آن بازیابم بیایم برت

رسانم بزودی سوی لشکرت

وزانجا سوی قلب لشکر شتافت

همی جست تا تازیانه بیافت

میان تل کشتگان اندرون

برآمیخته خاک بسیار و خون

فرود آمد از باره آن برگرفت

وزانجا خروشیدن اندر گرفت

خروش دم مادیان یافت اسپ

بجوشید برسان آذرگشسپ

سوی مادیان روی بنهاد تفت

غمی گشت بهرام و از پس برفت

همی شد دمان تا رسید اندروی

ز ترگ و ز خفتان پر از آب روی

چو بگرفت هم در زمان برنشست

یکی تیغ هندی گرفته بدست

چو بفشارد ران هیچ نگذارد پی

سوار و تن باره پرخاک و خوی

چنان تنگدل شد بیکبارگی

که شمشیر زد بر پی بارگی

وزان جایگه تا بدین رزمگاه

پیاده بپیمود چون باد راه

سراسر همه دشت پرکشته دید

زمین چون گل و ارغوان کشته دید

همی گفت کاکنون چه سازیم روی

بر این دشت بی‌بارگی راه‌جوی

ازو سرکشان آگهی یافتند


زورگو ، خواب پریشان بسیــار می بینـد .  حکیم ارد بزرگ


چه بسیــار گردن کشانی ، که به آنی ، دچار زبونی شدنـد .  حکیم ارد بزرگ


آدم بزرگ ، زورگو نمی گردد ، آدم کوچک اسـت که پلیــد و دیو کردار می شـود . حکیم ارد بزرگ


گردن کشان ، خیلی زود ، برده آدمهـای بد کردار می گردنـد .  حکیم ارد بزرگ


ساز نی را بایــد شکسـت ... که نوای غمناک آن ، روان آدم تنـدرسـت را هم بیمار می سازد . حکیم ارد بزرگ


اُرُد شادی را در بی بنـدوباری نمی بینـد ، شادی آرزوی پاک آدمیــان اسـت ، همه بایــد شادی را به یکدیگر هدیـه دهنـد ، شادی ، برآینـد مهـر و  دوسـتـی اسـت ، هماننـد بزم نوروز که خجسـته تــرین جشن هـاسـت . حکیم ارد بزرگ


جشن هـای پیــاپی میـهنی ، دوسـتـی و مهـر را در بین مردم زیــاد می کنـد . حکیم ارد بزرگ


جشن هـای بزرگ ، انگیزه افزایش باروری و پویــایی آدمیــان می شـود . حکیم ارد بزرگ


نادان همیشه از آز و فزون خواهی خویش ، خسـته اسـت . حکیم ارد بزرگ


شمشیر نادان هـایی که در برابر خــردمنـدان می ایسـتنـد ، خودسری اسـت و خودسـتایی . حکیم ارد بزرگ


 برای گرامیــداشـت یــاد رفتگان ، گیــاهی بکاریم ، شیرینی ببخشاییم ، با اشک و سوگواری ، راه به جایی نمی بریم . حکیم ارد بزرگ


خوشبختـی را ، در کاشانه غم پرسـتان ، جسـت و جو مکن . حکیم ارد بزرگ


فریــادهـای درونمان ، به ما می گوینـد که تا چه انـدازه ، از خویشـتن خویش دوریم . حکیم ارد بزرگ


کسانی که سازنـده و درمانگر هسـتنـد ، کارشان را با فریــاد و غوغا پیش نمی برنـد . حکیم ارد بزرگ


فریــادهـای دردناک و سـتمـدیــده ، شمشیرهـاییسـت که هـر آن ، به گونه ای بر روان سـتمگران فرود می آینـد . حکیم ارد بزرگ


بدهکار ، فر و جایگاه خویش را به بازی گرفته اسـت . حکیم ارد بزرگ


ریشه آدم هـای سسـت بنیــاد ، هماننـد نی هـای مرداب ، لرزان اسـت . حکیم ارد بزرگ


 آدمهـای مانـدگار ، تنهـا به آرمان می انـدیشنـد . حکیم ارد بزرگ


مردمان توانمنـد ، در میــان جشن و بزم نیسـتنـد . آنهـا هـر دم ، به آرمانی بزرگتــر می انـدیشنـد و برای رسیــدن به آن ، در حال پیکارنـد . حکیم ارد بزرگ


 آدم غمزده ، توان نگهبانی از دسـتاوردهـای خویش را نـدارد . حکیم ارد بزرگ


آدمهـای نیرومنـد ، در هنگامه آورد و پیکارهـای سهمگین نیز ، شادی و امیــد را به همگان هدیـه می دهنـد . حکیم ارد بزرگ


اگر پایکوبی و شادی نباشد ، جهـان را ارزش زیسـتن نیسـت . حکیم ارد بزرگ


چه بسیــار اشک هـایی ، که نویــد شادی انـد و چه فراوان خنـده هـایی ، که لبالب از غم و انـدوه . حکیم ارد بزرگ


سواری صد از قلب بشتافتند

که او را بگیرند زان رزمگاه

برندش بر پهلوان سپاه

کمان را بزه کرد بهرام شیر

ببارید تیر از کمان دلیر

چو تیری یکی در کمان راندی

بپیرامنش کس کجا ماندی

ازیشان فراوان بخست و بکشت

پیاده نپیچید و ننمود پشت

سواران همه بازگشتند ازوی

بنزدیک پیران نهادند روی

چو لشکر ز بهرام شد ناپدید

ز هر سو بسی تیر گرد آورید

چو لشکر بیامد بر پهلوان

بگفتند با او سراسر گوان

فراوان سخن رفت زان رزمساز

ز پیکار او آشکارا و راز

بگفتند کاینت هژبر دلیر

پیاده نگردد خود از جنگ سیر

بپرسید پیران که این مرد کیست

ازان نامداران ورانام چیست

یکی گفت بهرام شیراوژن است

که لشکر سراسر بدو روشن است

برویین چنین گفت پیران که خیز

که بهرام را نیست جای گریز

مگر زنده او را بچنگ آوری

زمانه براساید از داوری

ز لشکر کسی را که باید ببر

کجا نامدارست و پرخاشخر

چو بشنید رویین بیامد دمان

نبودش بس اندیشهٔ بدگمان

بر تیر بنشست بهرام شیر

نهاده سپر بر سر و چرخ زیر

یکی تیرباران برویین بکرد

که شد ماه تابنده چون لاژورد

چو رویین پیران ز تیرش بخست

یلان را همه کند شد پای و دست

بسستی بر پهلوان آمدند

پر از درد و تیره‌روان آمدند

که هرگز چنین یک پیاده بجنگ

ز دریا ندیدیم جنگی نهنگ

چو بشنید پیران غمی گشت سخت

بلرزید برسان برگ درخت

نشست از بر بارهٔ تند تاز

همی رفت با او بسی رزمساز

بیامد بدو گفت کای نامدار

پیاده چرا ساختی کارزار

نه تو با سیاوش بتوران بدی

همانا بپرخاش و سوران بدی

مرا با تو نان و نمک خوردن است

نشستن همان مهر پروردن است

نباید که با این نژاد و گهر

بدین شیرمردی و چندین هنر

ز بالا بخاک اندر آید سرت

بسوزد دل مهربان مادرت

بیا تا بسازیم سوگند و بند

براهی که آید دلت را پسند

ازان پس یکی با تو خویشی کنیم

چو خویشی بود رای بیشی کنیم

پیاده تو با لشکری نامدار

نتابی مخور باتنت زینهار

بدو گفت بهرام کای پهلوان

خردمند و بیناو روشن‌روان



میوه کشـتن ، کشـته شدن اسـت .  حکیم ارد بزرگ


برای پویــایی و پیشـرفت ، گام نخسـت ، از پشـت درهـای بسـته برداشـته می شـود .  حکیم ارد بزرگ


توانمنـدی هـای خویش را ، به فراموشی نسپاریم  .  حکیم ارد بزرگ


کارآفرین ، زنـدگی آفرین اسـت ، پس آفرینی جاودانه بر او .  حکیم ارد بزرگ


 اساطیر ، شایسـته گرامیــداشـت و بزرگداشـت هسـتنـد ، اما نهـایت نیسـتنـد . حکیم ارد بزرگ


همان گونه که با آدمیــان مهـربان هسـتـیم ، به زمین و آب و هوا نیز مهـر بورزیم . حکیم ارد بزرگ


در کوهسـتان ، ارزش دسـتان مهـرآمیز آدمیــان را ، براسـتـی می توان فهمیــد . حکیم ارد بزرگ

 
خودخواه تــرین آدمیــان ، در کوهسـتان ، دوسـتـی و مهـر را ، با جان و دل پذیرا می شـونـد .  حکیم ارد بزرگ


آدم افسرده و ناامیــد ، ارزش توان و نیروی خویش را از یــاد برده اسـت ، بایــد به او کمک کرد ، تا دوباره خود و آرمانش را باز یــابد . حکیم ارد بزرگ


اگر پرواز را باور کنی ، پر و بال خواهی گرفت .  حکیم ارد بزرگ


آرزوهـای خویش را ارزشمنـد بدان ، که توان پرواز تو ، به سوی آرمان هـاسـت .  حکیم ارد بزرگ


آدمی می توانـد ، بارهـا و بارهـا به شیوه هـای گوناگون ، قهـرمان شـود . حکیم ارد بزرگ


کوهسـتان ، نهیب مهـر اسـت و دوسـتـی . حکیم ارد بزرگ


اگر دل گیتـی را بگشاییم ، این سخن را خواهیم شنیــد : هـر کنشی واکنشی را در پی دارد ، پس کردار ما ، چه خوب و چه زشـت ، بی بازگشـت نخواهد بود . حکیم ارد بزرگ


سخن بدون پشـتوانه ، گزاف گویی اسـت . حکیم ارد بزرگ



مرا حاجت از تو یکی بارگیست

وگر نه مرا جنگ یکبارگیست

بدو گفت پیران که ای نامجوی

ندانی که این رای را نیست روی

ترا این به آید که گفتم سخن

دلیری و بر خیره تندی مکن

ببین تا سواران آن انجمن

نهند این چنین ننگ بر خویشتن

که چندین تن از تخمهٔ مهتران

ز دیهیم داران و کنداوران

ز پیکار تو کشته و خسته شد

چنین رزم ناگاه پیوسته شد

که جوید گذر سوی ایران کنون

مگر آنک جوشد ورا مغز و خون

اگر نیستی رنج افراسیاب

که گردد سرش زین سخن پرشتاب

ترا بارگی دادمی ای جوان

بدان تات بردی بر پهلوان

برفت او و آمد ز لشکر تژاو

سواری که بودیش با شیر تاو

ز پیران بپرسید و پیران بگفت

که بهرام را از یلان نیست جفت

بمهرش بدادم بسی پند خوب

نمودم بدو راه و پیوند خوب

سخن را نبد بر دلش هیچ راه

همی راه جوید بایران سپاه

بپیران چنین گفت جنگی تژاو

که با مهر جان ترا نیست تاو

شوم گر پیاده بچنگ آرمش

سر اندر زمان زیر سنگ آرمش

بیامد شتابان بدان رزمگاه

کجا بود بهرام یل بی‌سپاه

چو بهرام را دید نیزه بدست

یکی برخروشید چون پیل مست

بدو گفت ازین لشکر نامدار

پیاده یکی مرد و چندین سوار

بایران گرازید خواهی همی

سرت برفرازید خواهی همی

سران را سپردی سر اندر زمان

گه آمد که بر تو سرآید زمان

پس آنگه بفرمود کاندر نهید

بتیر و بگرز و بژوپین دهید

برو انجمن شد یکی لشکری

هرانکس که بد از دلیران سری

کمان را بزه کرد بهرام گرد

بتیر از هوا روشنایی ببرد

چو تیر اسپری شد سوی نیزه گشت

چو دریای خون شد همه کوه و دشت

چو نیزه قلم شد بگرز و بتیغ

همی خون چکانید بر تیره میغ

چو رزمش برین گونه پیوسته شد

بتیرش دلاور بسی خسته شد

چو بهرام یل گشت بی‌توش و تاو

پس پشت او اندر آمد تژاو

یکی تیغ زد بر سر کتف اوی

که شیر اندر آمد ز بالا بروی

جدا شد ز تن دست خنجرگزار

فروماند از رزم و برگشت کار

تژاو ستمگاره را دل بسوخت

بکردار آتش رخش برفروخت

بپیچید ازو روی پر درد و شرم

بجوش آمدش در جگر خون گرم

چو خورشید تابنده بنمود پشت

دل گیو گشت از برادر درشت

ببیژن چنین گفت کای رهنمای

برادر نیامد همی باز جای

بباید شدن تا وراکار چیست

نباید که بر رفته باید گریست

دلیران برفتند هر دو چو گرد

بدان جای پرخاش و ننگ و نبرد

بدیدار بهرامشان بد نیاز

همی خسته و کشته جستند باز

همه دشت پرخسته و کشته بود

جهانی بخون اندر آغشته بود

دلیران چو بهرام را یافتند

پر از آب و خون دیده بشتافتند

بخاک و بخون اندر افگنده خوار

فتاده ازو دست و برگشته کار

همی ریخت آب از بر چهراوی

پر از خون دو تن دیده از مهر اوی

چو بازآمدش هوش بگشاد چشم

تنش پر ز خون بود و دل پر ز خشم

چنین گفت با گیو کای نامجوی

مرا چون بپوشی بتابوت روی

تو کین برادر بخواه از تژاو

ندارد مگر گاو با شیر تاو

مرا دید پیران ویسه نخست

که با من بدش روزگاری نشست

همه نامداران و گردان چین

بجستند با من بغاز کین

تن من تژاو جفاپیشه خست

نکرد ایچ یاد از نژاد و نشست

چو بهرام گرد این سخن یاد کرد

ببارید گیو از مژه آب زرد

بدادار دارنده سوگند خورد

بروز سپید و شب لاژورد

که جز ترگ رومی نبیند سرم

مگر کین بهرام بازآورم

پر از درد و پر کین بزین برنشست

یکی تیغ هندی گرفته بدست

بدانگه که شد روی گیتی سیاه

تژاو از طلایه برآمد براه

چو از دور گیو دلیرش بدید

عنان را بپیچید و دم درکشید

چو دانست کز لشکر اندر گذشت

ز گردان و گردنکشان دور گشت

سوی او بیفکند پیچان کمند

میان تژاو اندر آمد به بند

بران اندر آورد و برگشت زود

پس آسانش از پشت زین در ربود

بخاک اندر افگند خوار و نژند

فرود آمد و دست کردش به بند

نشست از بر اسپ و او را کشان

پس اندر همی برد چون بیهشان

چنین گفت با او بخواهش تژاو

که با من نماند ای دلیر ایچ تاو

چه کردم کزین بی‌شمار انجمن

شب تیره دوزخ نمودی بمن

بزد بر سرش تازیانه دویست

بدو گفت کین جای گفتار نیست

ندانی همی ای بد شور بخت

که در باغ کین تازه کشتی درخت

که بالاش با چرخ همبر بود

تنش خون خورد بار او سر بود

شکار تو بهرام باید بجنگ

ببینی کنون زخم کام نهنگ

چنین گفت با گیو جنگی تژاو

که تو چون عقابی و من چون چکاو

ز بهرام بر بد نبردم گمان

نه او را بدست من آمد زمان

که من چون رسیدم سواران چین

ورا کشته بودند بر دشت کین

بران بد که بهرام بیجان شدست

ز دردش دل گیو پیچان شدست

کشانش بیارد گیو دلیر

بپیش جگر خسته بهرام شیر

بدو گفت کاینک سر بی‌وفا

مکافات سازم جفا را جفا

سپاس از جهان‌آفرین کردگار

که چندان زمان دیدم از روزگار

که تیره‌روان بداندیش تو

بپردازم اکنون من از پیش تو

همی کرد خواهش بریشان تژاو

همی خواست از کشتن خویش تاو

همی گفت ار ایدونک این کار بود

سر من بخنجر بریدن چه سود

یکی بنده باشم روان ترا

پرستش کنم گوربان ترا

چنین گفت با گیو بهرام شیر

که ای نامور نامدار دلیر

گر ایدونک از وی بمن بد رسید

همان روز مرگش نباید چشید

سر پر گناهش روان داد من

بمان تا کند در جهان یاد من

برادر چو بهرام را خسته دید

تژاو جفا پیشه را بسته دید

خروشید و بگرفت ریش تژاو

بریدش سر از تن بسان چکاو

دل گیو زان پس بریشان بسوخت

روانش ز غم آتشی برفروخت

خروشی برآورد کاندر جهان

که دید این شگفت آشکار و نهان

که گر من کشم ور کشی پیش من

برادر بود گر کسی خویش من

بگفت این و بهرام یل جان بداد

جهان را چنین است ساز ونهاد

عنان بزرگی هرآنکو بجست

نخستین بباید بخون دست شست

اگر خود کشد گر کشندش بدرد

بگرد جهان تا توانی مگرد

خروشان بر اسپ تژاوش ببست

به بیژن سپرد آنگهی برنشست

بیاوردش از جایگاه تژاو

بنزدیک ایران دلش پر ز تاو

چو شد دور زان جایگاه نبرد

بکردار ایوان یکی دخمه کرد

بیاگند مغزش بمشک و عبیر

تنش را بپوشید چینی حریر

برآیین شاهانش بر تخت عاج

بخوابید و آویخت بر سرش تاج

سر دخمه کردند سرخ و کبود

تو گفتی که بهرام هرگز نبود

شد آن لشکر نامور سوگوار

ز بهرام وز گردش روزگار

چو برزد سر از کوه تابنده شید

برآمد سر تاج روز سپید

سپاه پراگنده گردآمدند

همی هر کسی داستانها زدند

که چندین ز ایرانیان کشته شد

سربخت سالار برگشته شد

چنین چیره دست ترکان بجنگ

سپه را کنون نیست جای درنگ


آموزگاری ، دلدادگی اسـت، چنین جایگاهی، هیچگاه به دسـت بدان مباد .  حکیم ارد بزرگ


دانش آموزان ، جوانه هـای برخواسـته از وجود آموزگاران هسـتنـد .  حکیم ارد بزرگ


آغاز هـا را بایــد جشن گرفت ، چرا که شیره جهـان ، در بالنـدگی و زاینـدگیسـت .  حکیم ارد بزرگ


واژه هـا سرشار از آموزه هـاسـت ، ارزش آنهـا همپای زنـدگی اسـت .  حکیم ارد بزرگ


همواره نگاهمان بر روشنایی باشد و راسـتـی ، اینگونه راههـای آینـده ، روشن اسـت و هموار .  حکیم ارد بزرگ


سخنان برگزیــده بزرگان ، شاه کلیــد درهـای بسـته زنـدگیسـت . حکیم ارد بزرگ


شـرف ، در آزادی و آزادگی اسـت و این خواسـت و سخن همیشگی "ارد" بوده اسـت . حکیم ارد بزرگ


داسـتان کوتاه همواره زیباسـت ، چرا که خواننـده با شیره و جان انـدیشه نویسنـده روبروسـت . حکیم ارد بزرگ


زنـدگی ، میــدان ادامه راه نادرسـت نیسـت ، هـر گاه پی به ناراسـتـی راه خود بردیم ، بایــد به سرچشمه پاکی روان خویش باز گردیم . حکیم ارد بزرگ  


دوسـتان فراوان برای یک جوان ، نشان دهنـده کامیــابی در زنـدگی نیسـت ، بلکه نشان نابودی زمان ، به گونه ای گسـتــرده اسـت . حکیم ارد بزرگ  


اگر آغاز زنـدگی ات ، با شادی و روز همراه بود ، در جسـت و جوی چراغ و پناهگاهی برای شبانگاهـان باش ، و اگر آغازش رنج و سیــاهی بود از امیــد در خود چراغی بیــافروز ، که پگاه خوشبختـی نزدیک اسـت . حکیم ارد بزرگ  


نوا زنـده اسـت یــا مرده ؟ رنگ هـا بخشی از پیکره ایی زنـده انـد یــا مرده ؟ ! آذین بنـد و رخت چگونه؟ ، اگر به این پرسش هـا خوب بنگریم ، خواهیم دیــد همه آنهـا دارای روان و نیرو هسـتنـد . یک آوای زیبا می توانـد ، ما را از خود بی خود کنـد ، رنگی ویژه می توانـد ، ما را آرامش دهد و یــا به خشم آورد ، پدیــده هـای بی جانی همچون نامه و جامه و … به هزار زبان با ما گفتگو می کننـد ، همه آنهـا در حال سرودن آواز خوش دمادم زنـدگی هسـتنـد . حکیم ارد بزرگ  


روان ، همواره تشنه پرواز و بالا بردن خواسـته هـای آدمی اسـت ، این سرشـت خوب ، همان ریشه بالنـدگی آدمیسـت . حکیم ارد بزرگ


اگر دشمن خطرناکی داری ، بجای پنهـان شدن ، بکوش همگان را از گرفتاری خویش ، با خبر و آگاه سازی .  حکیم ارد بزرگ


کسی که خود را بزهکار می شمارد ، زنـدانبان وجود خویش اسـت ، اگر او را از تنهـایی به در نیــاوریم ، هـر روز خودش را شکنجه می کنـد . حکیم ارد بزرگ


روان شایسـتگان ، به پدیــد آورنـدگی و آفرینش گرایش دارد .  حکیم ارد بزرگ


به خواب هـایت دل مبنـد ، زنـدگی از آن هوشیــاران و بیــدارانی اسـت ، که از تنهـایی برون آمـده و برای پیشـرفت به هم پیوسـته انـد .  حکیم ارد بزرگ


سیــاسـتمـدار بزرگ ، نبض رویــدادهـای آینـده را در دسـت دارد و آنهـا را پیش بینی می کنـد . حکیم ارد بزرگ


انـدیشه و سخن نامـداران و اساطیر زاینـده اسـت ، یــاد آنان برای فرزنـدان سرزمین خویش ، شادی و امیــد به ارمغان می آورد . حکیم ارد بزرگ


شکسـت ، بن بسـت نیسـت ، یک پیچ اسـت بسوی پیروزی .  حکیم ارد بزرگ


نام فرزنـدان مان را درسـت بیــان کنیم و از دیگران نیز بخواهیم اینگونه باشنـد . حکیم ارد بزرگ

شیروان

 


برچسب‌ها: جملات حکیمانه ارد بزرگ, جملات فلسفی حکیم ارد بزرگ, حکیم ارد بزرگ, ارد بزرگ, عکس ارد بزرگ
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 18:56  توسط سبزه قمیشی  | 

 

شیروان

 
فردوسی
دو شیر سرافراز و دو رزمساز

چنین تا برآورد بیژن خروش

عمودگران برنهاده بدوش

بزد بر میان پلاشان گرد

همه مهرهٔ پشت بشکست خرد

ز بالای اسپ اندر آمد تنش

نگون شد بر و مغفر و جوشنش

فرود آمد از باره بیژن چو گرد

سر مرد جنگی ز تن دور کرد

سلیح و سر و اسپ آن نامجوی

بیاورد و سوی پدر کرد روی

دل گیو بد زان سخن پر ز درد

که چون گردد آن باد روز نبرد

خروشان و جوشان بدان دیده‌گاه

که تا گرد بیژن کی آید ز راه

همی آمد از راه پور جوان

سر و جوشن و اسپ آن پهلوان

بیاورد و بنهاد پیش پدر

بدو گفت پیروز باش ای پسر

برفتند با شادمانی ز جای

نهادند سر سوی پرده‌سرای

بیاورد پیش سپهبد سرش

همان اسپ با جوشن و مغفرش

چنان شاد شد زان سخن پهلوان

که گفتی برافشاند خواهد روان

بدو گفت کای پور پشت سپاه

سر نامداران و دیهیم شاه

همیشه بزی شاد و برترمنش

ز تو دور بادا بد بدکنش

ازان پس خبر شد بافراسیاب

که شد مرز توران چو دریای آب

سوی کاسه‌رود اندر آمد سپاه

زمین شد ز کین سیاوش سیاه

سپهبد به پیران سالار گفت

که خسرو سخن برگشاد از نهفت

مگر کین سخن را پذیره شویم

همه با درفش و تبیره شویم

وگرنه ز ایران بیاید سپاه

نه خورشید بینیم روشن نه ماه

برو لشکر آور ز هر سو فراز

سخنها نباید که گردد دراز

وزین رو برآمد یکی تندباد

که کس را ز ایران نبد رزم یاد

یکی ابر تند اندر آمد چو گرد

ز سرما همی لب بدندان فسرد

سراپرده و خیمه‌ها گشت یخ

کشید از بر کوه بر برف نخ

بیک هفته کس روی هامون ندید

همه کشور از برف شد ناپدید

خور و خواب و آرامگه تنگ شد

تو گفتی که روی زمین سنگ شد

کسی را نبد یاد روز نبرد

همی اسپ جنگی بکشت و بخورد

تبه شد بسی مردم و چارپای

یکی را نبد چنگ و بازو بجای

بهشتم برآمد بلند آفتاب

جهان شد سراسر چو دریای آب

سپهبد سپه را همی گرد کرد

سخن رفت چندی ز روز نبرد

که ایدر سپه شد ز تنگی تباه

سزد گر برانیم ازین رزمگاه

مبادا برین بوم و برها درود

کلات و سپدکوه گر کاسه رود

ز گردان سرافراز بهرام گفت

که این از سپهبد نشاید نهفت

تو ما را بگفتار خامش کنی

همی رزم پور سیاوش کنی

مکن کژ ابر خیره بر کار راست

بیک جان نگه کن که چندین بکاست

هنوز از بدی تا چه آیدت پیش

به چرم اندر است این زمان گاومیش

سپهبد چنین گفت کاذرگشسپ

نبد نامورتر ز جنگی زرسپ

بلشکر نگه کن که چون ریونیز

که بینی بمردی و دیدار نیز

نه بر بی‌گنه کشته آمد فرود

نوشته چنین بود بود آنچ بود

مرا جام ازو پر می و شیر بود

جوان را ز بالا سخن تیر بود

کنون از گذشته نیاریم یاد

به بیداد شد کشته او گر بداد

چو خلعت ستد گیو گودرز ز شاه

که آن کوه هیزم بسوزد براه

کنونست هنگام آن سوختن

به آتش سپهری برافروختن

گشاده شود راه لشکر مگر

بباشد سپه را بروبر گذر

بدو گفت گیو این سخن رنج نیست

وگر هست هم رنج بی‌گنج نیست

غمی گشت بیژن بدین داستان

نباشم بدین گفت همداستان

مرا با جوانی نباید نشست

بپیری کمر بر میان تو بست

برنج و بسختی بپروردیم

بگفتار هرگز نیازردیم

مرا برد باید بدین کار دست

نشاید تو با رنج و من با نشست

بدو گفت گیو آنک من ساختم

بدین کار گردن برافراختم

کنون ای پسر گاه آرایشست

نه هنگام پیری و بخشایشست

ازین رفتن من ندار ایچ غم

که من کوه خارا بسوزم به دم

بسختی گذشت از در کاسه‌رود

جهان را همه رنج برف آب بود

چو آمد برران کوه هیزم فراز

ندانست بالا و پهناش باز

ز پیکان تیر آتشی برفروخت

بکوه اندر افگند و هیزم بسوخت

ز آتش سه هفته گذرشان نبود

ز تف زبانه ز باد و ز دود

چهارم سپه برگذشتن گرفت

همان آب و آتش نشستن گرفت

سپهبد چو لشکر برو گرد شد

ز آتش براه گروگرد شد

سپاه اندر آمد چنانچون سزد

همه کوه و هامون سراپرده زد

چنانچون ببایست برساختند

ز هر سو طلایه برون تاختند

گروگرد بودی نشست تژاو

سواری که بودیش با شیر تاو

فسیله بدان جایگه داشتی

چنان کوه تا کوه بگذاشتی

خبر شد که آمد ز ایران سپاه

گله برد باید به یکسو ز راه

فرستاد گردی هم اندر شتاب

بنزدیک چوپان افراسیاب

کبوده بدش نام و شایسته بود

بشایستگی نیز بایسته بود

بدو گفت چون تیره گردد سپهر

تو ز ایدر برو هیچ منمای چهر

نگه کن که چندست ز ایران سپاه

ز گردان که دارد درفش و کلاه

ازیدر بر ایشان شبیخون کنیم

همه کوه در جنگ هامون کنیم

کبوده بیامد چو گرد سیاه

شب تیره نزدیک ایران سپاه

طلایه شب تیره بهرام بود

کمندش سر پیل را دام بود

برآورد اسپ کبوده خروش

ز لشکر برافراخت بهرام گوش

کمان را بزه کرد و بفشارد ران

درآمد ز جای آن هیون گران

یکی تیر بگشاد و نگشاد لب

کبوده نبود ایچ پیدا ز شب

بزد بر کمربند چوپان شاه

همی گشت رنگ کبوده سیاه

ز اسپ اندر افتاد و زنهار خواست

بدو گفت بهرام برگوی راست

که ایدر فرستندهٔ تو که بود

کرا خواستی زین بزرگان بسود

ببهرام گفت ار دهی زینهار

بگویم ترا هرچ پرسی ز کار

تژاوست شاها فرستنده‌ام

بنزدیک او من پرستنده‌ام

مکش مر مرا تا نمایمت راه

بجایی که او دارد آرامگاه

بدو گفت بهرام با من تژاو

چو با شیر درنده پیکار گاو

سرش را بخنجر ببرید پست

بفتراک زین کیانی ببست

بلشکر گه آورد و بفگند خوار

نه نام‌آوری بد نه گردی سوار

چو خورشید بر زد ز گردون درفش

دم شب شد از خنجر او بنفش

غمی شد دل مرد پرخاشجوی

بدانست کو را بد آمد بروی

برآمد خروش خروس و چکاو

کبوده نیامد بنزد تژاو

سپاهی که بودند با او بخواند

وزان جایگه تیز لشکر براند

تژاو سپهبد بشد با سپاه

بایران خروش آمد از دیده‌گاه

که آمد سپاهی ز ترکان بجنگ

سپهبد نهنگی درفشی پلنگ

ز گردنکشان پیش او رفت گیو

تنی چند با او ز گردان نیو

برآشفت و نامش بپرسید زوی

چنین گفت کای مرد پرخاشجوی

بدین مایه مردم بجنگ آمدی

ز هامون بکام نهنگ آمدی

بپاسخ چنین گفت کای نامدار

ببینی کنون رزم شیر سوار

بگیتی تژاوست نام مرا

بهر دم برآرند کام مرا

نژادم بگوهر از ایران بدست

ز گردان وز پشت شیران بدست

کنون مرزبانم بدین تخت و گاه

نگین بزرگان و داماد شاه

بدو گفت گیو اینکه گفتی مگوی

که تیره شود زین سخن آبروی

از ایران بتوران که دارد نشست

مگر خوردنش خون بود گر کبست

اگر مرزبانی و داماد شاه

چرا بیشتر زین نداری سپاه

بدین مایه لشکر تو تندی مجوی

بتندی بپیش دلیران مپوی

که این پرهنر نامدار دلیر

سر مرزبان اندر آرد بزیر

گر اایدونک فرمان کنی با سپاه

بایران خرامی بنزدیک شاه

کنون پیش طوس سپهبد شوی

بگویی و گفتار او بشنوی

ستانمت زو خلعت و خواسته

پرستنده و اسپ آراسته

تژاو فریبنده گفت ای دلیر

درفش مرا کس نیارد بزیر

مرا ایدر اکنون نگینست و گاه

پرستنده و گنج و تاج و سپاه

همان مرز و شاهی چو افراسیاب

کس این را ز ایران نبیند بخواب

پرستار وز مادیانان گله

بدشت گروگرد کرده یله



بخت آدمی به گذشـتگان ، آینـدگان و همچنین گیتـی گره خورده اسـت .  حکیم ارد بزرگ


یکی از مهمتــرین وظایف پدران و مادران این اسـت که بدون خجالت و پرده پوشی ، بسیــار شفاف و روشن درباره مسایل جنسی و سوء اسـتفاده هـای احتمالی دیگران به فرزنـدان خویش آگاهی هـای لازم  را بدهنـد . حکیم ارد بزرگ


همای پادشاهی بر شانه همه مردم یک کشـور خواهد نشسـت هنگامی که آنهـا به  دموکراسی و مردمسالاری رسیــده باشنـد .  حکیم ارد بزرگ


ادبیــات درسـت ، نخسـتـین نشان یک سیــاسـتمـدار خوب اسـت . حکیم ارد بزرگ


سیــاسـتمـدار نیکخو ، سرایشگر آزادی و آزادیخواهی اسـت . حکیم ارد بزرگ


انتخابات درسـت و سازنـده ، نخسـتـین داروی دردهـای یک سرزمین اسـت  . حکیم ارد بزرگ


در کشـوری که احزاب و گروههـای سیــاسی مردمی وجود نـدارنـد ، انتخابات هـر بار ، بیشـتــر از پیش ، به پلشـتـی می گرایــد . حکیم ارد بزرگ


سیــاسـتمـدار باهوش ، بیش از همه ، به دنبال شناخت و درک افکار عمومی اسـت . حکیم ارد بزرگ


خــردمنـد ، در شـوخی زیــاده روی نمی کنـد . حکیم ارد بزرگ


فرمانروایی که نتوانـد پیشدار بیــداد بزهکاران و چپاولگران باشد ، شایسـتگی دیوانسالاری را نـدارد . حکیم ارد بزرگ


سیــاسـتمـداران توانا در برکناری کارمنـد بد نام ، زمانی را از دسـت نمی دهنـد ، چون می داننـد در دیــد مردم ، سیــاهی کار بزهکار ، خیلی زود دامن آنهـا را نیز خواهد گرفت . حکیم ارد بزرگ


میـهن دوسـتـی ، هنر برآزنـدگان نیسـت که آرمان آنان اسـت . حکیم ارد بزرگ


 چه فریسـت زنـدگی را ، آنگاه که برآزنـدگان و اساطیر را نشناسی و بی ره توشه ایی پرواز کنی ؟. حکیم ارد بزرگ


تو این اندکی لشکر من مبین

مراجوی با گرز بر پشت زین

من امروز با این سپاه آن کنم

کزین آمدن تان پشیمان کنم

چنین گفت بیژن بفرخ پدر

که ای نامور گرد پرخاشخر

سرافراز و بیداردل پهلوان

به پیری نه آنی که بودی جوان

ترا با تژاو این همه پند چیست

بترکی چنین مهر و پیوند چیست

همی گرز و خنجر بباید کشید

دل و مغز ایشان بباید درید

برانگیخت اسپ و برآمد خروش

نهادند گوپال و خنجر بدوش

یکی تیره گرد از میان بردمید

بدان سان که خورشید شد ناپدید

جهان شد چو آبار بهمن سیاه

ستاره ندیدند روشن نه ماه

بقلب سپاه اندرون گیو گرد

همی از جهان روشنایی ببرد

بپیش اندرون بیژن تیزچنگ

همی بزمگاه آمدش جای جنگ

وزان سوی با تاج بر سر تژاو

که بودیش با شیر درنده تاو

یلانش همه نیک‌مردان و شیر

که هرگز نشدشان دل از رزم سیر

بسی برنیامد برین روزگار

که آن ترک سیر آمد از کارزار

سه بهره ز توران سپه کشته شد

سربخت آن ترک برگشته شد

همی شد گریزان تژاو دلیر

پسش بیژن گیو برسان شیر

خروشان و جوشان و نیزه بدست

تو گفتی که غرنده شیرست مست

یکی نیزه زد بر میان تژاو

نماند آن زمان با تژاو ایچ تاو

گراینده بدبند رومی زره

بپیچید و بگشاد بند گره

بیفگند نیزه بیازید چنگ

چو بر کوه بر غرم تازد پلنگ

بدان سان که شاهین رباید چکاو

ربود آن گرانمایه تاج تژاو

که افراسیابش بسر برنهاد

نبودی جدا زو بخواب و بیاد

چنین تا در دژ همی تاخت اسپ

پس‌اندرش بیژن چو آذرگشسپ

چو نزدیکی دژ رسید اسپنوی

بیامد خروشان پر از آب روی

که از کین چنین پشت برگاشتی

بدین دژ مرا خوار بگذاشتی

سزد گر ز پس برنشانی مرا

بدین ره بدشمن نمانی مرا

تژاو سرافراز را دل بسوخت

بکردار آتش رخش برفروخت

فراز اسپنوی و تژاو از نشیب

بدو داد در تاختن یک رکیب

پس اندر نشاندش چو ماه دمان

برآمد ز جا باره زیرش دنان

همی تاخت چون گرد با اسپنوی

سوی راه توران نهادند روی

زمانی دوید اسپ جنگی تژاو

نماند ایچ با اسپ و با مرد تاو

تژاو آن زمان با پرستنده گفت

که دشوار کار آمد ای خوب جفت

فروماند این اسپ جنگی ز کار

ز پس بدسگال آمد و پیش غار

اگر دور از ایدر به بیژن رسم

بکام بداندیش دشمن رسم

ترا نیست دشمن بیکبارگی

بمان تا برانم من این بارگی

فرود آمد از اسپ او اسپنوی

تژاو از غم او پر از آب روی

سبکبار شد اسپ و تندی گرفت

پسش بیژن گیو کندی گرفت

چو دید آن رخ ماه‌روی اسپنوی

ز گلبرگ روی و پر از مشک موی

پس پشت خویش اندرش جای کرد

سوی لشکر پهلوان رای کرد

بشادی بیامد بدرگاه طوس

ز درگاه برخاست آوای کوس

که بیدار دل شیر جنگی سوار

دمان با شکار آمد از مرغزار

سپهدار و گردان پرخاشجوی

بویرانی دژ نهادند روی

ازان پس برفتند سوی گله

که بودند بر دشت ترکان یله

گرفتند هر یک کمندی بچنگ

چنانچون بود ساز مردان جنگ

بخم اندر آمد سر بارگی

بیاراست لشکر بیکبارگی

نشستند بر جایگاه تژاو

سواران ایران پر از خشم و تاو

تژاو غمی با دو دیده پرآب

بیامد بنزدیک افراسیاب

چنین گفت کامد سپهدار طوس

ابا لشکری گشن و پیلان کوس

پلاشان و آن نامداران مرد

بخاک اندر آمد سرانشان ز گرد

همه مرز و بوم آتش اندر زدند

فسیله سراسر بهم برزدند

چو بشنید افراسیاب این سخن

غمی گشت و بر چاره افگند بن

بپیران ویسه چنین گفت شاه

که گفتم بیاور ز هر سو سپاه

درنگ آمدت رای از کاهلی

ز پیری گران گشته و بددلی

نه دژ ماند اکنون نه اسپ و نه مرد

نشستن نشاید بدین مرز کرد

بسی خویش و پیوند ما برده گشت

بسی مرد نیک‌اختر آزرده گشت

کنون نیست امروز روز درنگ

جهان گشت بر مرد بیدار تنگ

جهاندار پیران هم اندر شتاب

برون آمد از پیش افراسیاب

ز هر مرز مردان جنگی بخواند

سلیح و درم داد و لشکر براند

چو آمد ز پهلو برون پهلوان

همی نامزد کرد جای گوان

سوی میمنه بارمان و تژاو

سواران که دارند با شیر تاو

چو نستهین گرد بر میسره

کجا شیر بودی بچنگش بره

جهان پر شد از نالهٔ کرنای

ز غریدن کوس و هندی درای

هوا سربسر سرخ و زرد و بنفش

ز بس نیزه و گونه‌گونه درفش

سپاهی ز جنگ‌آوران صدهزار

نهاده همه سر سوی کارزار

ز دریا بدریا نبود ایچ راه

ز اسپ و ز پیل و هیون و سپاه

همی رفت لشکر گروها گروه

نبد دشت پیدا نه دریا نه کوه

بفرمود پیران که بیره روید

از ایدر سوی راه کوته روید

نباید که یابند خود آگهی

ازین نامداران با فرهی

مگر ناگهان بر سر آن گروه

فرود آرم این گشن لشکر چو کوه

برون کرد کارآگهان ناگهان

همی جست بیدار کار جهان

بتندی براه اندر آورد روی

بسوی گروگرد شد جنگجوی

میان سرخس است نزدیک طوس

ز باورد برخاست آوای کوس

بپیوست گفتار کارآگهان



خویش را خوار نکنیم ، ارزش خود را براسـتـی بدانیم . حکیم ارد بزرگ


آدمهـای بدکردار ، همگان را برای رسیــدن به خواسـته هـای خویش ، ابزار می سازنـد .  حکیم ارد بزرگ


بسیــاری از آرزوهـایمان را می توانیم به آسانی ، با نشان دادن توانمنـدی خویش ، به دسـت آوریم .  حکیم ارد بزرگ


آنکه نگاه و سخن اش ، لبریز از شادیسـت ، در دوران سختـی نیز ، ماهی هـای بزرگتــری از آب می گیرد . حکیم ارد بزرگ


بهتــرین گونه آموزش به کودک ، همراه شدن با او در درون داسـتانهـای پنـد آموز اسـت . حکیم ارد بزرگ


کودکان سرزمین دروغ ، راسـتگو نخواهنـد شد . حکیم ارد بزرگ


میـهمانی هـای فراوان از ارزش آدمی می کاهد، مگر دیــدار پدر و مادر. حکیم ارد بزرگ


آدمیــان با یکدیگر یکی نیسـتنـد ، زنان و مردان ، هـر یک بگونه ایی می انـدیشنـد ، یکی دانسـتن آدمیــان درسـت نیسـت . حکیم ارد بزرگ


کسانی که احساسات دیگران را به ریشخنـد می گیرنـد ، جنایتکارنـد . حکیم ارد بزرگ


کسانی که پیوسـته از دشمن خویش یــاد می کننـد ، نادانسـته ، او را بزرگ و بزرگتــر می کننـد .  حکیم ارد بزرگ


دشمنی ، به آدمی این زمان را می دهد که توانایی هـای خویش را باز شناسد .  حکیم ارد بزرگ


بدخو ، زنـدگی اش کوتاه اسـت . حکیم ارد بزرگ


آنکه همسایـه مرگ اسـت ، از چیزی نمی هـراسد . حکیم ارد بزرگ


خــرد ، ابزار توانایسـت . حکیم ارد بزرگ


مردم آدم هـای صبور و یــا ساکت را با ادب می نامنـد ، حال آنکه خموشی و صبوری سنجشی درسـت برای با ادب دانسـتن نیسـت . حکیم ارد بزرگ


 ادب خویش را هیچگاه فرو مگذار ، با وجود آنکه مورد ریشخنـد باشی. حکیم ارد بزرگ


خــردمنـدان را می توان به سادگی از میــان برداشـت ، اما هیچ سیلابی ، توان نیسـتـی انـدیشه آنهـا را نـدارد . حکیم ارد بزرگ


بسیــاری از جنگ هـا ، بازتاب نا آگاهی اسـت  . حکیم ارد بزرگ

بپیران بگفتند یک یک نهان

که ایشان همه میگسارند و مست

شب و روز با جام پر می بدست

سواری طلایه ندیدم براه

نه اندیشهٔ رزم توران سپاه

چو بشنید پیران یلان را بخواند

ز لشکر فراوان سخنها براند

که در رزم ما را چنین دستگاه

نبودست هرگز بایران سپاه

گزین کرد زان لشکر نامدار

سواران شمشیرزن سی‌هزار

برفتند نیمی گذشته ز شب

نه بانگ تبیره نه بوق و جلب

چو پیران سالار لشکر براند

میان یلان هفت فرسنگ ماند

نخستین رسیدند پیش گله

کجا بود بر دشت توران یله

گرفتند بسیار و کشتند نیز

نبود از بد بخت مانند چیز

گله‌دار و چوپان بسی کشته شد

سر بخت ایرانیان گشته شد

وزان جایگه سوی ایران سپاه

برفتند برسان گرد سیاه

همه مست بودند ایرانیان

گروهی نشسته گشاده میان

بخیمه درون گیو بیدار بود

سپهدار گودرز هشیار بود

خروش آمد و بانگ زخم تبر

سراسیمه شد گیو پرخاشخر

ستاده ابر پیش پرده‌سرای

یکی اسپ بر گستوان ور بپای

برآشفت با خویشتن چون پلنگ

ز بافیدن پای آمدش ننگ

بیامد باسپ اندر آورد پای

بکردار باد اندر آمد ز جای

بپرده‌سرای سپهبد رسید

ز گرد سپه آسمان تیره دید

بدو گفت برخیز کامد سپاه

یکی گرد برخاست ز اوردگاه

وزان جایگه رفت نزد پدر

بچنگ اندرون گرزهٔ گاو سر

همی گشت بر گرد لشکر چو دود

برانگیخت آن را که هشیار بود

یکی جنگ با بیژن افگند پی

که این دشت رزم است گر باغ می

وزان پس بیامد سوی کارزار

بره برشتابید چندی سوار

بدان اندکی برکشیدند نخ

سپاهی ز ترکان چو مور و ملخ

همی کرد گودرز هر سو نگاه

سپاه اندر آمد بگرد سپاه

سراسیمه شد خفته از داروگیر

برآمد یکی ابر بارانش تیر

بزیر سر مست بالین نرم

زبر گرز و گوپال و شمشیر گرم

سپیده چو برزد سر از برج شیر

بلشکر نگه کرد گیو دلیر

همه دشت از ایرانیان کشته دید

سر بخت بیدار برگشته دید

دریده درفش و نگونسار کوس

رخ زندگان تیره چون آبنوس

سپهبد نگه کرد و گردان ندید

ز لشکر دلیران و مردان ندید

همه رزمگه سربسر کشته بود

تنانشان بخون اندر آغشته بود

پسر بی‌پدر شد پدر بی‌پسر

همه لشگر گشن زیر و زبر

به بیچارگی روی برگاشتند

سراپرده و خیمه بگذاشتند

نه کوس و نه لشکر نه بار و بنه

همه میسره خسته و میمنه

ازین گونه لشکر سوی کاسه‌رود

برفتند بی‌مایه و تار و پود

چنین آمد این گنبد تیزگرد

گهی شادمانی دهد گاه درد

سواران توران پس پشت طوس

دلان پر ز کین و سران پر فسوس

همی گرز بارید گویی ز ابر

پس پشت بر جوشن و خود و گبر

نبد کس برزم اندرون پایدار

همه کوه کردند گردان حصار

فرومانده اسپان و مردان جنگ

یکی را نبد هوش و توش و نه هنگ

سپاهی ازین گونه گشتند باز

شده مانده از رزم و راه دراز

ز هامون سپهبد سوی کوه شد

ز پیکار ترکان بی‌اندوه شد

فراوان کم آمد ز ایرانیان

برآمد خروشی بدرد از میان

همه خسته و بسته بد هرک زیست

شد آن کشته بر خسته باید گریست

نه تاج و نه تخت و نه پرده‌سرای

نه اسپ و نه مردان جنگی بپای

نه آباد بوم نه مردان کار

نه آن خستگانرا کسی خواستار

پدر بر پسر چند گریان شده

وزان خستگان چند بریان شده

چنین است رسم جهان جهان

که کردار خویش از تو دارد نهان

همی با تو در پرده بازی کند

ز بیرون ترا بی‌نیازی کند

ز باد آمدی رفت خواهی به گرد

چه دانی که با تو چه خواهند کرد

ببند درازیم و در چنگ آز

ندانیم باز آشکارا ز راز

دو بهره ز ایرانیان کشته بود

دگر خسته از رزم برگشته بود

سپهبد ز پیکار دیوانه گشت

دلش با خرد همچو بیگانه گشت

بلشکرگه اندر می و خوان و بزم

سپاه آرزو کرد بر جای رزم

جهاندیده گودرز با پیر سر

نه پور و نبیره نه بوم و نه بر

نه آن خستگان را خورش نه پزشک

همه جای غم بود و خونین سرشک

جهاندیدگان پیش اوی آمدند

شکسته دل و راه‌جوی آمدند

یکی دیدبان بر سر کوه کرد

کجا دیدگان سوی انبوه کرد

طلایه فرستاد بر هر سویی

مگر یابد آن درد را دارویی

یکی نامداری ز ایرانیان

بفرمود تا تنگ بندند میان

دهد شاه را آگهی زین سخن

که سالار لشکر چهه افگند بن

چه روز بد آمد بایرانیان

سران را ز بخشش سرآمد زیان

رونده بر شاه برد آگهی

که تیره شد آن روزگار مهی

چو شاه دلیر این سخنها شنید

بجوشید وز غم دلش بردمید

ز کار برادر پر از درد بود

بران درد بر درد لشکر فزود

زبان کرد گویا بنفرین طوس

شب تیره تا گاه بانگ خروس

دبیر خردمند را پیش خواند

دل آگنده بودش ز غم برفشاند

یکی نامه بنوشت پر آب چشم

ز بهر برادر پر از درد و خشم


بخت همچون مرغی در گوش ما می خوانـد و ما را به سویی می کشانـد . حکیم ارد بزرگ  


بهتــرین فرزنـدان ، آنانی هسـتنـد که پدر و مادر خویش را ، به هنگام بیماری و ناتوانی تنهـا نمی گذارنـد . حکیم ارد بزرگ


سرچشمه خوار نمودن دیگران ، بی شـرمی و بی ادبی اسـت .  حکیم ارد بزرگ


گذشـتن از سختـی هـای پیش رو ، چنـدان سخت تــر از آن چه پشـت سر گذاشـته ایم ، نخواهد بود . حکیم ارد بزرگ


سیــاسـتمـدار بزرگ ، مردم سرزمین خویش را در هیچ کجای دنیــا از یــاد نمی برد و همیشه ، پشـتـیبان آنهـاسـت . حکیم ارد بزرگ


هیچگاه ، از راسـتـی و درسـتـی خویش آزرده مباش ، چرا که در انتهـای هـر رویــداد ، پیروزی از آن توسـت .  حکیم ارد بزرگ


خود کامگان ، در ژرفنای وجود خویش گم می شـونـد .  حکیم ارد بزرگ


روان زخمی ، در تنهـایی ، عفونی و خطرناک می گردد ، بایــد وارد گروه هـای فعال اجتماعی و شاد شد . حکیم ارد بزرگ


روان پاک ، برای همگان ، آرزوی بهـروزی و شادمانی می کنـد .  حکیم ارد بزرگ


کردار و رفتار ناپسنـد را ، با دارایی زیــاد هم ، نمی توان پنهـان ساخت . حکیم ارد بزرگ


روان آدم هـای شاد ، از بیماری و نابودی ، به دور اسـت . حکیم ارد بزرگ


خیزش درونی ، برای بهـروزی هـر چه بیشـتــر ، نیرویی اسـت که بسیــاری آن را نـدارنـد .  حکیم ارد بزرگ


برای دلهـره شبانگاهـان ، نسیم گرما بخش خــرد را همراه کن . حکیم ارد بزرگ


همای بخت بر شانه ات نخواهد نشسـت ، مگر آنکه شانه ای به گسـتــره و پهنای کوهسـتان داشـته باشی .  حکیم ارد بزرگ  


شایسـتگان بیشـتــر زمان هـا ، نیمه پر لیوان هـر موضوعی را می بیننـد .  حکیم ارد بزرگ


احزاب و گروه هـای سیــاسی حداقل دو سال پیش از انتخابات بایــد نامزدهـای خود را به مردم معرفی نماینـد تا عموم ، زمان لازم برای ارزیــابی رفتارهـا و برنامه هـای آنان را داشـته باشنـد . حکیم ارد بزرگ


 آدمهـای ناتوان ، تشنه دیــدن چشم و ابروی این و آن هسـتنـد و آواره کوچه هـا و خیــابانهـا ... حکیم ارد بزرگ


اینتــرنت همچون دریــاسـت ، سرشار از داشـته هـای آموزنـده ، که هـر روز بر دارایی آن افزوده می گردد .  حکیم ارد بزرگ


 مراسم سوگواری درگذشـتگانمان را، تنهـا یک روز و کوتاه برگزار کنیم. حکیم ارد بزرگ


 قرار نیسـت با مرگ دیگران ما هم بمیریم و یــا زنـدگی مان را به نکبت بکشیم ، زنـدگی را با ارزش بدانیم و برای بالنـدگی و شادی کوشش کنیم . حکیم ارد بزرگ


بسوی فریبرز کاوس شاه

یکی سوی پرمایگان سپاه

سر نامه بود از نخست آفرین

چنانچون بود رسم آیین و دین

بنام خداوند خورشید و ماه

کجا داد بر نیکوی دستگاه

جهان و مکان و زمان آفرید

پی مور و پیل گران آفرید

ازویست پیروزی و زو شکیب

بنیک و ببد زو رسد کام و زیب

خرد داد و جان و تن زورمند

بزرگی و دیهیم و تخت بلند

رهایی نیابد سر از بند اوی

یکی را همه فر و اورند اوی

یکی را دگر شوربختی دهد

نیاز و غم و درد و سختی دهد

ز رخشنده خورشید تا تیره خاک

همه داد بینم ز یزدان پاک

بشد طوس با کاویانی درفش

ز لشکر چهل مرد زرینه کفش

بتوران فرستادمش با سپاه

برادر شد از کین نخستین تباه

بایران چنو هیچ مهتر مباد

وزین گونه سالار لشکر مباد

دریغا برادر فرود جوان

سر نامداران و پشت گوان

ز کین پدر زار و گریان بدم

بران درد یک چند بریان بدم

کنون بر برادر بباید گریست

ندانم مرا دشمن و دوست کیست

مرو گفتم او را براه چرم

مزن بر کلات و سپدکوه دم

بران ره فرودست و با لشکرست

همان کی نژاد است و کنداور است

نداند که این لشکر از بن کیند

از ایران سپاهند گر خود چیند

ازان کوه جنگ آورد بی‌گمان

فراوان سران را سرآرد زمان

دریغ آنچنان گرد خسرونژاد

که طوس فرومایه دادش بباد

اگر پیش از این او سپهبد بدست

ز کاوس شاه اختر بد بدست

برزم اندرون نیز خواب آیدش

چو بی می‌نشیند شتاب آیدش

هنرها همه هست نزدیک اوی

مبادا چنان جان تاریک اوی

چو این نامه خوانی هم‌اندر شتاب

ز دل دور کن خورد آرام و خواب

سبک طوس را بازگردان بجای

ز فرمان مگرد و مزن هیچ رای

سپهدار و سالار زرینه کفش

تو می باش با کاویانی درفش

سرافراز گودرز ازان انجمن

بهر کار باشد ترا رای زن

مکن هیچ در جنگ جستن شتاب

ز می دور باش و مپیمای خواب

بتندی مجو ایچ رزم از نخست

همی باش تا خسته گردد درست

ترا پیش رو گیو باشد بجنگ

که با فر و برزست و چنگ پلنگ

فرازآور از هر سوی ساز رزم

مبادا که آید ترا رای بزم

نهاد از بر نامه بر مهر شاه

فرستاده را گفت برکش براه

ز رفتن شب و روز ماسای هیچ

بهر منزلی اسپ دیگر بسیچ

بیامد فرستاده هم زین نشان

بنزدیک آن نامور سرکشان

بنزد فریبرز شد نامه دار

بدو داد پس نامهٔ شهریار

فریبرز طوس و یلان را بخواند

ز کار گذشته فراوان براند

همان نامور گیو و گودرز را

سواران و گردان آن مرز را

چو برخواند آن نامهٔ شهریار

جهان را درختی نو آمد ببار

بزرگان و شیران ایران زمین

همه شاه را خواندند آفرین

بیاورد طوس آن گرامی درفش

ابا کوس و پیلان و زرینه کفش

بنزد فریبرز بردند و گفت

که آمد سزا را سزاوار جفت

همه ساله بخت تو پیروز باد

همه روزگار تو نوروز باد

برفت و ببرد آنک بد نوذری

سواران جنگ‌آور و لشکری

بنزدیک شاه آمد از دشت جنگ

بره‌بر نکرد ایچ‌گونه درنگ

زمین را ببوسید در پیش شاه

نکرد ایچ خسرو بدو در نگاه

بدشنام بگشاد لب شهریار

بران انجمن طوس را کرد خوار

ازان پس بدو گفت کای بدنشان

که کمباد نامت ز گردنکشان

نترسی همی از جهاندار پاک

ز گردان نیامد ترا شرم و باک

نگفتم مرو سوی راه چرم

برفتی و دادی دل من به غم

نخستین بکین من آراستی

نژاد سیاوش را کاستی

برادر سرافراز جنگی فرود

کجا هم چنو در زمانه نبود

بکشتی کسی را که در کارزار

چو تو لشکری خواستی روزکار

وزان پس که رفتی بران رزمگاه

نبودت بجز رامش و بزمگاه

ترا جایگه نیست در شارستان

بزیبد ترا بند و بیمارستان

ترا پیش آزادگان کار نیست

کجا مر ترا رای هشیار نیست

سزاوار مسماری و بند و غل

نه اندر خور تاج و دیهیم و مل

نژاد منوچهر و ریش سپید

ترا داد بر زندگانی امید

وگرنه بفرمودمی تا سرت

بداندیش کردی جدا از برت

برو جاودان خانه زندان توست

همان گوهر بد نگهبان توست

ز پیشش براند و بفرمود بند

به بند از دلش بیخ شادی بکند

فریبرز بنهاد بر سر کلاه

که هم پهلوان بود و هم پور شاه

ازان پس بفرمود رهام را

که پیدا کند با گهر نام را

بدو گفت رو پیش پیران خرام

ز من نزد آن پهلوان بر پیام

بگویش که کردار گردان سپهر

همیشه چنین بود پر درد و مهر

یکی را برآرد بچرخ بلند

یکی را کند زار و خوار و نژند

کسی کو بلاجست گرد آن بود

شبیخون نه کردار مردان بود

شبیخون نسازند کنداوران

کسی کو گراید بگرز گران

تو گر با درنگی درنگ آوریم

گرت رای جنگست جنگ آوریم

ز پیش فریبرز رهام گرد

برون رفت و پیغام و نامه ببرد

بیامد طلایه بدیدش براه

بپرسیدش از نام وز جایگاه

بدو گفت رهام جنگی منم

هنرمند و بیدار و سنگی منم

پیام فریبرز کاوس شاه

به پیران رسانم بدین رزمگاه

ز پیش طلایه سواری چو گرد

بیامد سخنها همه یاد کرد

که رهام گودرز زان رزمگاه


زیبارویی که می دانـد ، زیبایی مانـدنی نیسـت ، پرسـتـیــدنی سـت . حکیم ارد بزرگ


حکمت بیش از هـر چیز ، به دانش و تجربه تکیـه دارد . حکیم ارد بزرگ


آدمهـای آرمانگرا ، هنگامیکه به نادرسـت بودن آرزویی پی می برنـد ، همان دم رهـایش می کننـد . حکیم ارد بزرگ


انـدیشه هـای فراگیر مردمی ، همیشگی نیسـت ، زیرا همواره دسـتخوش دگرگونی به دسـت جوانان پس از خود اسـت ، با آمـدن جوانان ، به آرامی آرمان هـای نو پدیــد می آیــد ، و اگر آرمان گذشـتگان نتوانـد خود را بازسازی کنـد ، ناگریز نابود می گردد . حکیم ارد بزرگ


شاگردانی که بدون نوآوری ، همواره سخن اسـتاد خویش را باز می گوینـد، هیچگاه برای خود و اسـتادشان، فر و شکوهی به ارمغان نمی آورنـد .  حکیم ارد بزرگ


ارزش اسـتاد را دانسـتن هنر نیسـت ، وظیفه و بایسـتگی اسـت .  حکیم ارد بزرگ


بهتــرین آموزگار اسـتاد ، شاگرد اوسـت .  حکیم ارد بزرگ



بیامد سوی پهلوان سپاه

بفرمود تا پیش اوی آورند

گشاده‌دل و تازه‌روی آورند

سراینده رهام شد پیش اوی

بترس از نهان بداندیش اوی

چو پیران ورا دید بنواختش

بپرسید و بر تخت بنشاختش

برآورد رهام راز از نهفت

پیام فریبرز با او بگفت

چنین گفت پیران برهام گرد

که این جنگ را خرد نتوان شمرد

شما را بد این پیش دستی بجنگ

ندیدیم با طوس رای و درنگ

بمرز اندر آمد چو گرگ سترگ

همی کشت بی‌باک خرد و بزرگ

چه مایه بکشت و چه مایه ببرد

بدو نیک این مرز یکسان شمرد

مکافات این بد کنون یافتند

اگر چند با کینه بشتافتند

کنون گر تویی پهلوان سپاه

چنانچون ترا باید از من بخواه

گر ایدونک یک ماه خواهی درنگ

ز لشکر نیاید سواری بجنگ

وگر جنگ جویی منم برکنار

بیارای و برکش صف کارزار

چو یک مه بدین آرزو بشمرید

که از مرز توران‌زمین بگذرید

برانید لشکر سوی مرز خویش

ببینید یکسر همه ارز خویش

وگرنه بجنگ اندر آرید چنگ

مخواهید زین پس زمان و درنگ

یکی خلعت آراست رهام را

چنانچون بود درخور نام را

بنزد فریبرز رهام گرد

بیاورد نامه چنانچون ببرد

فریبرز چون یافت روز درنگ

بهر سو بیازید چون شیرچنگ

سر بدره‌ها را گشادن گرفت

نهاده همه رای دادن گرفت

کشیدند و لشکر بیاراستند

ز هر چیز لختی بپیراستند

چو آمد سر ماه هنگام جنگ

ز پیمان بگشتند و از نام و ننگ

خروشی برآمد ز هر دو سپاه

برفتند یکسر سوی رزمگاه

ز بس ناله بوق و هندی درای

همی آسمان اندر آمد ز جای

هم از یال اسپان و دست و عنان

ز گوپال و تیغ و کمان و سنان

تو گفتی جهان دام نر اژدهاست

وگر آسمان بر زمین گشت راست

نبد پشه را روزگار گذر

ز بس گرز و تیغ و سنان و سپر

سوی میمنه گیو گودرز بود

رد و موبد و مهتر مرز بود

سوی میسره اشکش تیزچنگ

که دریای خون راند هنگام جنگ

یلان با فریبرز کاوس شاه

درفش از پس پشت در قلبگاه

فریبرز با لشکر خویش گفت

که ما را هنرها شد اندر نهفت

یک امروز چون شیر جنگ آوریم

جهان بر بداندیش تنگ آوریم

کزین ننگ تا جاودان بر سپاه

بخندند همی گرز و رومی کلاه

یکی تیرباران بکردند سخت

چو باد خزانی که ریزد درخت

تو گفتی هوا پر کرگس شدست

زمین از پی پیل پامس شدست

نبد بر هوا مرغ را جایگاه

ز تیر و ز گرز و ز گرد سپاه

درفشیدن تیغ الماس گون

بکردار آتش بگرد اندرون

تو گفتی زمین روی زنگی شدست

ستاره دل پیل جنگی شدست

ز بس نیزه و گرز و شمشیر تیز

برآمد همی از جهان رستخیز

ز قلب سپه گیو شد پیش صف

خروشان و بر لب برآورده کف

ابا نامداران گودرزیان

کزیشان بدی راه سود و زیان

بتیغ و بنیزه برآویختند

همی ز آهن آتش فرو ریختند

چو شد رزم گودرز و پیران درشت

چو نهصد تن از تخم پیران بکشت

چو دیدند لهاک و فرشیدورد

کزان لشکر گشن برخاست گرد

یکی حمله بردند برسوی گیو

بران گرزداران و شیران نیو

ببارید تیر از کمان سران

بران نامداران جوشن‌وران

چنان شد که کس روی کشور ندید

ز بس کشتگان شد زمین ناپدید

یکی پشت بر دیگری برنگاشت

نه بگذاشت آن جایگه را که داشت

چنین گفت هومان به فرشیدورد

که با قلبگه جست باید نبرد

فریبرز باید کزان قلبگاه

گریزان بیاید ز پشت سپاه

پس آسان بود جنگ با میمنه

بچنگ آید آن رزمگاه و بنه

برفتند پس تا بقلب سپاه


 هیچ نامی هماننـد "ایران" ، برآزنـده سرزمین ما نیسـت . حکیم ارد بزرگ


تنهـا راه نجات یک سرزمین ، آگاه نمودن توده مردم اسـت . حکیم ارد بزرگ


افسوس که چشمان مردم میـهنم ، مردگان را بهتــر از زنـدگان می بیننـد . حکیم ارد بزرگ


 مرده پرسـتـی هنر ایرانیــان شده اسـت ، تا زمانی که  اساطیر و مشاهیر خود را در بین  مردگان جسـتجو می کننـد رنگ رشد و پیشـرفت را نخواهنـد دیــد . حکیم ارد بزرگ


 آدمیــان فرهمنـد ، دلدادگی و عشق را همواره در درون خویش ، جاری می بیننـد . حکیم ارد بزرگ


هیچ اهـرمی ، همچون بردباری و امیــد ، نمی توانـد سختـی هـا را از پیش پایمان بردارد .  حکیم ارد بزرگ


 آسیب دیــده ، همیشه درهـای آرزوهـایش ، کوچک و کوچکتــر می شـود ، مگر با امیــد ، که زنـدگی ما را دگرگون می سازد . حکیم ارد بزرگ


فرمانروای بزرگ ، بر دل هـا فرمانروایی می کنـد . حکیم ارد بزرگ


دیــدن روشنفکران خودفروخته، چنـدش آورتــر از دیــدن زنان بدکاره اسـت. حکیم ارد بزرگ


برای سرزمینی که روشنفکرش ، همواره سخن فرمانروایــان زیــاده خواه را ، آیینه وار تکرار می کنـد ، بایــد گریسـت . حکیم ارد بزرگ


فریبکار و بد انـدیش ، هیچ پایگاهی نخواهد داشـت ، آخــرین و تــرسناکتــرین آموزه اش تنهـاییسـت .  حکیم ارد بزرگ


بدگویی ، رسوایی در پی دارد .  حکیم ارد بزرگ

شیروان

 


برچسب‌ها: جملات ناب حکیم ارد بزرگ, جملات حکیم ارد بزرگ, جملات فلسفی حکیم ارد بزرگ, جملات حکیمانه ارد بزرگ
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 18:44  توسط سبزه قمیشی  | 

شیروان

 فردوسی

ترا گفتم او را بنزد من آر

سخن هیچگونه مکن خواستار

گر او شهریارست پس من کیم

برین کوه گوید ز بهر چیم

یکی ترک‌زاده چو زاغ سیاه

برین گونه بگرفت راه سپاه

نبینم ز خودکامه گودرزیان

مگر آنک دارد سپه را زیان

بترسیدی از بی‌هنر یک سوار

نه شیر ژیان بود بر کوهسار

سپه دید و برگشت سوی فریب

بخیره سپردی فراز و نشیب

وزان پس چنین گفت با سرکشان

که ای نامداران گردنکشان

یکی نامور خواهم و نامجوی

کز ایدر نهد سوی آن ترک روی

سرش را ببرد بخنجر ز تن

بپیش من آرد بدین انجمن

میان را ببست اندران ریونیز

همی زان نبردش سرآمد قفیز

بدو گفت بهرام کای پهلوان

مکن هیچ برخیره تیره روان

بترس از خداوند خورشید و ماه

دلت را بشرم آور از روی شاه

که پیوند اویست و همزاد اوی

سواریست نام‌آور و جنگ‌جوی

که گر یک سوار از میان سپاه

شود نزد آن پرهنر پور شاه

ز چنگش رهایی نیابد بجان

غم آری همی بر دل شادمان

سپهبد شد آشفته از گفت اوی

نبد پند بهرام یل جفت اوی

بفرمود تا نامبردار چند

بتازند نزدیک کوه بلند

ز گردان فراوان برون تاختند

نبرد وراگردن افراختند

بدیشان چنین گفت بهرام گرد

که این کار یکسر مدارید خرد

بدان کوه سر خویش کیخسروست

که یک موی او به ز صد پهلوست

هران کس که روی سیاوش بدید

نیارد ز دیدار او آرمید

چو بهرام داد از فرود این نشان

ز ره بازگشتند گردنکشان

بیامد دگرباره داماد طوس

همی کرد گردون برو بر فسوس

ز راه چرم بر سپدکوه شد

دلش پرجفا بود نستوه شد

چو از تیغ بالا فرودش بدید

ز قربان کمان کیان برکشید

چنین گفت با رزم دیده تخوار

که طوس آن سخنها گرفتست خوار

که آمد سواری و بهرام نیست

مرا دل درشتست و پدرام نیست

ببین تا مگر یادت آید که کیست

سراپای در آهن از بهر چیست

چنین داد پاسخ مر او را تخوار

که این ریونیزست گرد و سوار

چهل خواهرستش چو خرم بهار

پسر خود جزین نیست اندر تبار

فریبنده و ریمن و چاپلوس

دلیر و جوانست و داماد طوس

چنین گفت با مرد بینا فرود

که هنگام جنگ این نباید شنود

چو آید به پیکار کنداوران

بخوابمش بر دامن خواهران

بدو گر کند باد کلکم گذار

اگر زنده ماند بمردم مدار

بتیر اسپ بیجان کنم گر سوار

چه گویی تو ای کار دیده تخوار

بدو گفت بر مرد بگشای بر

مگر طوس را زو بسوزد جگر

بداند که تو دل بیاراستی

که بااو همی آشتی خواستی

چنین با تو بر خیره جنگ آورد

همی بر برادرت ننگ آورد

چو از دور نزدیک شد ریونیز

بزه برکشید آن خمانیده شیز

ز بالا خدنگی بزد بر برش

که بر دوخت با ترگ رومی سرش

بیفتاد و برگشت زو اسپ تیز

بخاک اندر آمد سر ریو نیز

ببالا چو طوس از میم بنگرید

شد آن کوه بر چشم او ناپدید

چنین داستان زد یکی پرخرد

که از خوی بد کوه کیفر برد

چنین گفت پس پهلوان با زرسپ

که بفروز دل را چو آذرگشسپ

سلیح سواران جنگی بپوش

بجان و تن خویشتن دار گوش

تو خواهی مگر کین آن نامدار

وگرنه نبینم کسی خواستار

زرسپ آمد و ترگ بر سر نهاد

دلی پر ز کین و لبی پر ز باد

خروشان باسپ اندر آورد پای

بکردار آتش درآمد ز جای

چنین گفت شیر ژیان با تخوار

که آمد دگرگون یکی نامدار

ببین تا شناسی که این مرد کیست

یکی شهریار است اگر لشکریست

چنین گفت با شاه جنگی تخوار

که آمد گه گردش روزگار

که این پور طوسست نامش زرسپ

که از پیل جنگی نگرداند اسپ

که جفتست با خواهر ریونیز

بکین آمدست این جهانجوی نیز

چو بیند بر و بازوی و مغفرت

خدنگی بباید گشاد از برت

بدان تا بخاک اندر آید سرش

نگون اندر آید ز باره برش

بداند سپهدار دیوانه طوس

که ایدر نبودیم ما بر فسوس

فرود دلاور برانگیخت اسپ

یکی تیر زد بر میان زرسپ

که با کوههٔ زین تنش را بدوخت

روانش ز پیکان او برفروخت

بیفتاد و برگشت ازو بادپای

همی شد دمان و دنان باز جای

خروشی برآمد ز ایران سپاه

زسر برگرفتند گردان کلاه

دل طوس پرخون و دیده پراب

بپوشید جوشن هم اندر شتاب

ز گردان جنگی بنالید سخت

بلرزید برسان برگ درخت

نشست از بر زین چو کوهی بزرگ

که بنهند بر پشت پیلی سترگ

عنان را بپیچید سوی فرود

دلش پر ز کین و سرش پر ز دود

تخوار سراینده گفت آن زمان

که آمد بر کوه کوهی دمان


خــرد و دانش ، ابزار پیراسـتن ناراسـتـی هـاسـت . حکیم ارد بزرگ


تن پوشی زیباتــر از سرشـت و گفتار نیکو ، سراغ نـدارم .  حکیم ارد بزرگ


فریبکاران ، همه بسـتگان و یــاران خویش را از دسـت می دهنـد . حکیم ارد بزرگ


فرودسـتان ، در بهتــرین هنگامه هم ، بهـانه هـای فراوان برای ناراسـتـی هـای خود و انجام نـدادن کارهـایشان دارنـد .  حکیم ارد بزرگ


مردانی که همواره از جایگاه و هنجار زنان پشـتـیبانی می کننـد ، خود بیشـتــر از دیگران به نهـاد زن می تازنـد .  حکیم ارد بزرگ


آدمیــانی که با دیگران رو راسـت نیسـتنـد ، با خود نیز ، بدین گونه انـد .  حکیم ارد بزرگ


اگر دیگران را به زیباتــرین نام هـا بخوانیم، چیزی از ارزشمان نمی کاهد ، مهم آنسـت که ما او را دلگرم ساخته ایم، آنگونه باشد که ما می گوییم .  حکیم ارد بزرگ


 پشـتـیبانی از حقوق دیگران ، پشـتـیبانی از حقوق خود ماسـت .  حکیم ارد بزرگ


سیــاسـتمـدار بزرگ به جای ناسزا گویی به دیگر سیــاسـتمـداران ، همواره بدنبال همبسـتگی و اعتلاف با بهتــرین آنهـاسـت . حکیم ارد بزرگ


سیــاسـتمـداران ، برای آنکه همواره منتخب مردم باشنـد ، بایــد با بسامـدهـا و امواج خواسـت هـای آنان ، هماهنگ شـونـد . حکیم ارد بزرگ


فرمانروایــان نیرومنـد ، رایزنان و مشاورینی باهوش و کارآمـد در کنار خود دارنـد . حکیم ارد بزرگ



سپهدار طوسست کامد بجنگ

نتابی تو با کار دیده نهنگ

برو تا در دژ ببندیم سخت

ببینیم تا چیست فرجام بخت

چو فرزند و داماد او را برزم

تبه کردی اکنون میندیش بزم

فرود جوان تیز شد با تخوار

که چون رزم پیش آید و کارزار

چه طوس و چه شیر و چه پیل ژیان

چه جنگی نهنگ و چه ببر بیان

بجنگ اندرون مرد را دل دهند

نه بر آتش تیز بر گل نهند

چنین گفت با شاهزاده تخوار

که شاهان سخن را ندارند خوار

تو هم یک سواری اگر ز آهنی

همی کوه خارا ز بن برکنی

از ایرانیان نامور سی هزار

برزم تو آیند بر کوهسار

نه دژ ماند اینجا نه سنگ و نه خاک

سراسر ز جا اندر آرند پاک

وگر طوس را زین گزندی رسد

به خسرو ز دردش نژندی رسد

بکین پدرت اندر آید شکست

شکستی که هرگز نشایدش بست

بگردان عنان و مینداز تیر

بدژ شو مبر رنج بر خیره‌خیر

سخن هرچ از پیش بایست گفت

نگفت و همی داشت اندر نهفت

ز بی‌مایه دستور ناکاردان

ورا جنگ سود آمد و جان زیان

فرود جوان را دژ آباد بود

بدژ درپرستنده هفتاد بود

همه ماهرویان بباره بدند

چو دیبای چینی نظاره بدند

ازان بازگشتن فرود جوان

ازیشان همی بود تیره‌روان

چنین گفت با شاهزاده تخوار

که گر جست خواهی همی کارزار

نگر نامور طوس را نشکنی

ترا آن به آید که اسپ افگنی

و دیگر که باشد مر او را زمان

نیاید به یک چوبه تیر از کمان

چو آمد سپهبد بر این تیغ کوه

بیاید کنون لشکرش همگروه

ترا نیست در جنگ پایاب اوی

ندیدی براوهای پرتاب اوی

فرود از تخوار این سخنها شنید

کمان را بزه کرد و اندر کشید

خدنگی بر اسپ سپهبد بزد

چنان کز کمان سواران سزد

نگون شد سر تازی و جان بداد

دل طوس پرکین و سر پر ز باد

بلشکر گه آمد بگردن سپر

پیاده پر از گرد و آسیمه سر

گواژه همی زد پس او فرود

که این نامور پهلوان را چه بود

که ایدون ستوه آمد از یک سوار

چگونه چمد در صف کارزار

پرستندگان خنده برداشتند

همی از چرم نعره برداشتند

که پیش جوانی یکی مرد پیر

ز افراز غلتان شد از بیم تیر

سپهبد فرود آمد از کوه سر

برفتند گردان پر اندوه سر

که اکنون تو بازآمدی تندرست

بب مژه رخ نبایست شست

بپیچید زان کار پرمایه گیو

که آمد پیاده سپهدار نیو

چنین گفت کین را خود اندازه نیست

رخ نامداران برین تازه نیست

اگر شهریارست با گوشوار

چه گیرد چنین لشکر کشن خوار

نباید که باشیم همداستان

به هر گونهٔ کو زند داستان


پرچم یک سرزمین ، بایــد نماد مهـر ، آزادی و امنیت باشد . حکیم ارد بزرگ


ارتشیــان تنهـا نگاهبان "پرچم و شـرف" یک سرزمین نیسـتنـد ، همه مردم ، بویژه اهل فرهنگ ، هنر ، دانش و صنعت ... همه بایــد پاسبان آن باشنـد . حکیم ارد بزرگ


مردان و زنان کهن ، با مهـربانی در بین مردم سرزمین خویش ، همبسـتگی و دوسـتـی می آفریننـد . حکیم ارد بزرگ


چه نیک مردان و زنان برآزنـده ایی که همچون باران می بارنـد ، برای شکوفا شدن انـدیشه آینـدگان .  حکیم ارد بزرگ


سخن برآزنـدگان ، آهنگ خیزش بیشـتــر اسـت . حکیم ارد بزرگ


برای آنکه روانت را بپروری ، در آغاز با خود یکی شـو . حکیم ارد بزرگ


عشق نبایــد آدمی را به گوشه نشینی وادار کنـد ، این شیفتگی بایــد توان پرتاب انسان ، به سوی آرمان هـای راسـتـین را داشـته باشد . حکیم ارد بزرگ


 دلباختگی ، خواسـتـی جاودانه اسـت ، هـر کششی عشق نیسـت . حکیم ارد بزرگ


عشق ، تنهـا با از خودگذشـتگی ارزش می یــابد . حکیم ارد بزرگ


بدتــرین گونه عشق ، دلدادگی به آدمی دیگر اسـت به جای چنین دلدادگی بایــد عاشق انسانیت ، میـهن ، آزادی و شـرف یک سرزمین بود . حکیم ارد بزرگ


دلدادگی و عشق را از زنـدگی بگیریم ، تنهـا و آواره ایم . حکیم ارد بزرگ


خود را تا هنگاهی همراه داری ، که دلداده نشده ایی ، دلبسـته ، با خویشـتن خویش بیگانه اسـت . حکیم ارد بزرگ


بازده رنج و سختـی خــردمنـدان ، انـدرزهـای شیرین و پنـدآموز اسـت .  حکیم ارد بزرگ


بهتــرین آموزگار ، پیوسـته با تشـویق ، شاگردان را به آموختن دلگرم می سازد . حکیم ارد بزرگ


آموزگاری که با واژه "تشـویق" و کارکرد آن ، آشنا نیسـت ، به راسـتـی بی سواد و خام اسـت . حکیم ارد بزرگ


خــردمنـدی از دیــدگاه اُرد ،  شناخت مهـربانی و کوشش در راه هم افزایی جهـانی آن اسـت . حکیم ارد بزرگ


نقد بی کینه دیگران بر کار ما ، پاداشی اسـت ، که ارزش آن را بایــد دانسـت .  حکیم ارد بزرگ


خودسـتایی ، بزرگتــرین دام برای کسانی اسـت ، که کار دیگران را نقد و بررسی می کننـد .  حکیم ارد بزرگ


عشق و شیفتگی ، مهـر و مهـربانی نهفته در درون ما را ، بیــدار و جاری میسازد . حکیم ارد بزرگ


 دلباختگی ، ساختار روان ما را نرم می سازد و نمی گذارد در برابر تنـدبادهـا بشکنیم . حکیم ارد بزرگ


روان خود را با شنیــدن و خوانـدن رویــدادهـای نادرسـت و حوادث هولناک ، به بنـد نکشیم . حکیم ارد بزرگ


مردم در پی گزارش روزانه سیــاسـتمـداران نیسـتنـد ، آنان دگرگونی و بهـروزی زنـدگی خویش را خواسـتارنـد . حکیم ارد بزرگ


آدمهـا را آنگونه بخواهیم که هسـتنـد ، نه آنگونه که می خواهیم .  حکیم ارد بزرگ


امنیت بزهکار ، یکی از علل رشد فساد اسـت .  حکیم ارد بزرگ



اگر طوس یک بار تندی نمود

زمانه پرآزار گشت از فرود

همه جان فدای سیاوش کنیم

نباید که این بد فرامش کنیم

زرسپ گرانمایه زو شد بباد

سواری سرافراز نوذرنژاد

بخونست غرقه تن ریونیز

ازین بیش خواری چه بینیم نیز

گرو پور جمست و مغز قباد

بنادانی این جنگ را برگشاد

همی گفت و جوشن همی بست گرم

همی بر تنش بر بدرید چرم

نشست از بر اژدهای دژم

خرامان بیامد براه چرم

فرود سیاوش چو او را بدید

یکی باد سرد از جگر برکشید

همی گفت کین لشکر رزمساز

ندانند راه نشیب و فراز

همه یک ز دیگر دلاورترند

چو خورشید تابان بدو پیکرند

ولیکن خرد نیست با پهلوان

سر بی‌خرد چون تن بی‌روان

نباشند پیروز ترسم بکین

مگر خسرو آید بتوران زمین

بکین پدر جمله پشت آوریم

مگر دشمنان را به مشت آوریم

بگوکین سوار سرافراز کیست

که بر دست و تیغش بباید گریست

نگه کرد ز افراز بالا تخوار

ببی دانشی بر چمن رست خار

بدو گفت کین اژدهای دژم

که مرغ از هوا اندر آرد بدم

که دست نیای تو پیران ببست

دو لشکر ز ترکان بهم برشکست

بسی بی‌پدر کرد فرزند خرد

بسی کوه و رود و بیابان سپرد

پدر نیز ازو شد بسی بی‌پسر

بپی بسپرد گردن شیر نر

بایران برادرت را او کشید

بجیحون گذر کرد و کشتی ندید

وراگیو خوانند پیلست و بس

که در رزم دریای نیلست و بس

چو بر زه بشست اندر آری گره

خدنگت نیابد گذر بر زره

سلیح سیاوش بپوشد بجنگ

نترسد ز پیکان تیر خدنگ

بکش چرخ و پیکان سوی اسپ ران

مگر خسته گردد هیون گران

پیاده شود بازگردد مگر

کشان چون سپهبد بگردن سپر

کمان را بزه کرد جنگی فرود

پس آن قبضهٔ چرخ بر کف بسود

بزد تیر بر سینهٔ اسپ گیو

فرود آمد از باره برگشت نیو

ز بام سپد کوه خنده بخاست

همی مغز گیو از گواژه بکاست

برفتند گردان همه پیش گیو

که یزدان سپاس ای سپهدار نیو

که اسپ است خسته تو خسته نه‌ای

توان شد دگر بار بسته نه‌ای

برگیو شد بیژن شیر مرد

فراوان سخنها بگفت از نبرد

که ای باب شیراوژن تیزچنگ

کجا پیل با تو نرفتی بجنگ

چرا دید پشت ترا یک سوار

که دست تو بودی بهر کارزار

ز ترکی چنین اسپ خسته بدست

برفتی سراسیمه برسان مست

بدو گفت چون کشته شد بارگی

بدو دادمی سر به یکبارگی

همی گفت گفتارهای درشت

چو بیژن چنان دید بنمود پشت

برآشفت گیو از گشاد برش

یکی تازیانه بزد بر سرش

بدو گفت نشنیدی از رهنمای

که با رزمت اندیشه باید بجای

نه تو مغز داری نه رای و خرد

چنین گفت را کس بکیفر برد

دل بیژن آمد ز تندی بدرد

بدادار دارنده سوگند خورد

که زین را نگردانم از پشت اسپ

مگر کشته آیم بکین زرسپ

وزآنجا بیامد دلی پر ز غم

سری پر ز کینه بر گستهم

کز اسپان تو باره‌ای دستکش

کجا بر خرامد بافراز خوش

بده تا بپوشم سلیح نبرد

یکی تا پدید آید از مردمرد

یکی ترک رفتست بر تیغ کوه

بدین سان نظاره برو بر گروه

چنین داد پاسخ که این نیست روی

ابر خیره گرد بلاها مپوی

زرسپ سپهدار چون ریونیز

سپهبد که گیتی ندارد بچیز

پدرت آنکه پیل ژیان بشکرد

بگردنده گردون همی ننگرد

ازو بازگشتند دل پر ز درد

کس آورد با کوه خارا نکرد

مگر پر کرگس بود رهنمای

وگرنه بران دژ که پوید بپای

بدو گفت بیژن که مشکن دلم

کنون یال و بازو ز هم بگسلم

یکی سخت سوگند خوردم بماه

بدادار گیهان و دیهیم شاه

کزین ترک من برنگردانم اسپ

زمانم سراید مگر چون زرسپ

بدو گفت پس گستهم راه نیست

خرد خود از این تیزی آگاه نیست

جهان پرفراز و نشیبست و دشت

گر ایدونک زینجا بباید گذشت

مرا بارگیر اینک جوشن کشد

دو ماندست اگر زین یکی را کشد

نیابم دگر نیز همتای او

برنگ و تگ و زور و بالای اوی

بدو گفت بیژن بکین زرسپ

پیاده بپویم نخواهم خود اسپ

چنین داد پاسخ بدو گستهم

که مویی نخواهم ز تو بیش و کم

مرا گر بود بارگی ده هزار

همه موی پر از گوهر شاهوار

ندارم بدین از تو آن را دریغ

نه گنج و نه جان و نه اسپ و نه تیغ


میـهن دوسـتان ، آبادگرنـد نه کشـتارگر ... حکیم ارد بزرگ


آنکه می دزدد ، نفرین و خواری ابدی برای خود به ارمغان می آورد .  حکیم ارد بزرگ


خبرچینی ، رسوایی در پی دارد .  حکیم ارد بزرگ


چه نشانی از بد انـدیش بجاسـت ؟ هیچ .  حکیم ارد بزرگ


بد انـدیشان و بد کرداران ، خیلی زود ، در آتش افکار و کردار نادرسـتشان ، خواهنـد سوخت .  حکیم ارد بزرگ


از پس پشیمانی ، می توان راههـای تازه ای را برای نجات یــافت .  حکیم ارد بزرگ


پشیمانی که ما را به راه راسـت نکشانـد ، هیچ ارزشی نـدارد .  حکیم ارد بزرگ


بدکار ، نخسـتـین و آخــرین مردار کردار خویش اسـت .  حکیم ارد بزرگ


ارمغان کرنش در برابر نادان ، سختـی دو چنـدان اسـت .  حکیم ارد بزرگ


کسی رسـتاخیز و دگرگونی بزرگی را فراهم می آورد که پیشـتــر ، بارهـا و بارهـا ، در کشاکش روزگار ، خود ساخته و نیرومنـد شده باشد .  حکیم ارد بزرگ


جایگاه نقد شما بر کار دیگران ، می توانـد آغازگاه نخسـتـین گامتان ، برای سازنـدگی و آفرینش باشد .  حکیم ارد بزرگ


چه غم انگیز و رنج آور خواهد بود هنگامی که یک شیر وادار شـود بسان یک گوسفنـد رفتار کنـد . حکیم ارد بزرگ


از مردم غمگین ، نمی توان امیــد بهـروزی و پیشـرفت کشـور را داشـت .  حکیم ارد بزرگ


کار و همچنین کوشش هـای اجتماعی ، بهتــرین آرام کننـده روان هـای پریشان و غمگین اسـت .  حکیم ارد بزرگ


مهم نیسـت که دیگران ما را باور کننـد ، مهم آن اسـت که خود ، خویشـتن خویش را باور کنیم .  حکیم ارد بزرگ


خــردمنـد و حکیم در درون کتاب شاهنامه ، همان سیمرغ داناسـت . حکیم ارد بزرگ


 دامان میـهن پرسـتـی از خودکامگان و آزادی سـتـیزان بدور باد . حکیم ارد بزرگ


به ارد می گوینـد آینـده که هنوز نیــامـده ، گذشـته هم که گذشـته ، اکنون چه کنیم ؟ می گویم : چه بخواهیم و چه نخواهیم ما به سوی آینـده جاری هسـتـیم ، تنهـا ردی که از ما بجا می مانـد یک یــاد اسـت ، این یــاد را می توانیم با بدگفتاری و بدکرداری ، زشـت و نفرت انگیزش کنیم و از سوی دیگر می توانیم با مهـربانی و بخشش شادی به دیگران ، چون رنگین کمان زیبا و دوسـت داشـتنی اش نماییم ، مهم آن اسـت که بدانیم ما دیگر هیچگاه نمی توانیم به "این" زمان برگردیم . حکیم ارد بزرگ


نگارنـده و سخنگویی که دیگران را کوچک و خوار می نامـد ، خود چیزی برای نمایش و بروز نـدارد .  حکیم ارد بزرگ


انـدیشه و انگاره ای که نتوانـد ، آینـده ای زیبا را مژده دهد ، ناتوان و بیمار اسـت . حکیم ارد بزرگ


سخن گفتن از فر خــرد و دانش ، در میــان آدمهـای گرسنه ، بی پژواک اسـت . حکیم ارد بزرگ


کتابهـا ، نفس می کشنـد و زنـده انـد .  حکیم ارد بزرگ


برو یک بیک بارگیها ببین

کدامت به آید یکی برگزین

بفرمای تا زین بر آن کت هواست

بسازند اگر کشته آید رواست

یکی رخش بودش بکردار گرگ

کشیده زهار و بلند و سترگ

ز بهر جهانجوی مرد جوان

برو برفگندند بر گستوان

دل گیو شد زان سخن پر ز دود

چو اندیشه کرد از گشاد فرود

فرستاد و مر گستهم را بخواند

بسی داستانهای نیکو براند

فرستاد درع سیاوش برش

همان خسروانی یکی مغفرش

بیاورد گستهم درع نبرد

بپوشید بیژن بکردار گرد

بسوی سپد کوه بنهاد روی

چنانچون بود مردم جنگجوی

چنین گفت شاه جوان با تخوار

که آمد بنوی یکی نامدار

نگه کن ببین تا ورا نام چیست

بدین مرد جنگی که خواهد گریست

بخسرو تخوار سراینده گفت

که این را ز ایران کسی نیست جفت

که فرزند گیوست مردی دلیر

بهر رزم پیروز باشد چو شیر

ندارد جز او گیو فرزند نیز

گرامیترستش ز گنج و ز چیز

تو اکنون سوی بارگی دار دست

دل شاه ایران نشاید شکست

و دیگر که دارد همی آن زره

کجا گیو زد بر میان برگره

برو تیر و ژوپین نیابد گذار

سزد گر پیاده کند کارزار

تو با او بسنده نباشی بجنگ

نگه کن که الماس دارد بچنگ

بزد تیر بر اسپ بیژن فرود

تو گفتی باسپ اندرون جان نبود

بیفتاد و بیژن جدا گشت ازوی

سوی تیغ با تیغ بنهاد روی

یکی نعره زد کای سوار دلیر

بمان تا ببینی کنون رزم شیر

ندانی که بی‌اسپ مردان جنگ

بیایند با تیغ هندی بچنگ

ببینی مرا گر بمانی بجای

به پیکار ازین پس نیایدت رای

چو بیژن همی برنگشت از فرود

فرود اندر آن کار تندی نمود

یکی تیر دیگر بیانداخت شیر

سپر بر سر آورد مرد دلیر

سپر بر درید و زره را نیافت

ازو روی بیژن بپستی نتافت

ازان تند بالا چو بر سر کشید

بزد دست و تیغ از میان برکشید

فرود گرانمایه زو بازگشت

همه بارهٔ دژ پرآواز گشت

دوان بیژن آمد پس پشت اوی

یکی تیغ بد تیز در مشت اوی

به برگستوان بر زد و کرد چاک

گرانمایه اسپ اندر آمد بخاک

به دربند حصن اندر آمد فرود

دلیران در دژ ببستند زود

ز باره فراوان ببارید سنگ

بدانست کان نیست جای درنگ

خروشید بیژن که ای نامدار

ز مردی پیاده دلیر و سوار

چنین بازگشتی و شرمت نبود

دریغ آن دل و نام جنگی فرود

بیامد بر طوس زان رزمگاه

چنین گفت کای پهلوان سپاه

سزد گر برزم چنین یک دلیر

شود نامبردار یک دشت شیر

اگر کوه خارا ز پیکان اوی

شود آب و دریا بود کان اوی

سپهبد نباید که دارد شگفت

ازین برتر اندازه نتوان گرفت

سپهبد بدارنده سوگند خورد

کزین دژ برآرم بخورشید گرد

بکین زرسپ گرامی سپاه

برآرم بسازم یکی رزمگاه

تن ترک بدخواه بیجان کنم

ز خونش دل سنگ مرجان کنم

چو خورشید تابنده شد ناپدید

شب تیره بر چرخ لشکر کشید

دلیران دژدار مردی هزار

ز سوی کلات اندر آمد سوار

در دژ ببستند زین روی تنگ

خروش جرس خاست و آوای زنگ

جریره بتخت گرامی بخفت

شب تیره با درد و غم بود جفت

بخواب آتشی دید کز دژ بلند

برافروختی پیش آن ارجمند

سراسر سپد کوه بفروختی

پرستنده و دژ همی سوختی

دلش گشت پر درد و بیدار گشت

روانش پر از درد و تیمار گشت

بباره برآمد جهان بنگرید

همه کوه پرجوشن و نیزه دید

رخش گشت پرخون و دل پر ز دود

بیامد به بالین فرخ فرود

بدو گفت بیدار گرد ای پسر

که ما را بد آمد ز اختر بسر

سراسر همه کوه پر دشمنست

در دژ پر از نیزه و جوشنست

بمادر چنین گفت جنگی فرود

که از غم چه داری دلت پر ز دود

مرا گر زمانه شدست اسپری

زمانه ز بخشش فزون نشمری

بروز جوانی پدر کشته شد

مرا روز چون روز او گشته شد

بدست گروی آمد او را زمان

سوی جان من بیژن آمد دمان

بکوشم نمیرم مگر غرم‌وار

نخواهم ز ایرانیان زینهار

سپه را همه ترگ و جوشن بداد

یکی ترگ رومی بسر برنهاد

میانرا بخفتان رومی ببست

بیامد کمان کیانی بدست

چو خورشید تابنده بنمود چهر

خرامان برآمد بخم سپهر

ز هر سو برآمد خروش سران

گراییدن گرزهای گران

غو کوس با نالهٔ کرنای

دم نای سرغین و هندی درای

برون آمد از بارهٔ دژ فرود

دلیران ترکان هرآنکس که بود

ز گرد سواران و ز گرز و تیر

سر کوه شد همچو دریای قیر

نبد هیچ هامون و جای نبرد

همی کوه و سنگ اسپ را خیره کرد

ازین گونه تا گشت خورشید راست

سپاه فرود دلاور بکاست

فراز و نشیبش همه کشته شد

سربخت مرد جوان گشته شد

بدو خیره ماندند ایرانیان

که چون او ندیدند شیر ژیان

ز ترکان نماند ایچ با او سوار

ندید ایچ تنها رخ کارزار

عنان را بپیچید و تنها برفت

ز بالا سوی دژ خرامید تفت

چو رهام و بیژن کمین ساختند

فراز و نشیبش همی تاختند

چو بیژن پدید آمد اندر نشیب

سبک شد عنان و گران شد رکیب

فرود جوان ترگ بیژن بدید

بزد دست و تیغ از میان برکشید

چو رهام گرد اندر آمد به پشت

خروشان یکی تیغ هندی به مشت

بزد بر سر کتف مرد دلیر

فرود آمد از دوش دستش به زیر

چو از وی جدا گشت بازوی و دوش

همی تاخت اسپ و همی زد خروش

بنزدیک دژ بیژن اندر رسید

بزخمی پی بارهٔ او برید

پیاده خود و چند زان چاکران

تبه گشته از چنگ کنداوران

بدژ در شد و در ببستند زود

شد آن نامور شیر جنگی فرود

بشد با پرستندگان مادرش

گرفتند پوشیدگان در برش

بزاری فگندند بر تخت عاج

نبد شاه را روز هنگام تاج

همه غالیه موی و مشکین کمند

پرستنده و مادر از بن بکند

همی کند جان آن گرامی فرود

همه تخت مویه همه حصن رود

چنین گفت چون لب ز هم برگرفت

که این موی کندن نباشد شگفت

کنون اندر آیند ایرانیان

به تاراج دژ پاک بسته میان

پرستندگان را اسیران کنند

دژ وباره کوه ویران کنند

دل هرک بر من بسوزد همی

ز جانم رخش برفروزد همی

همه پاک بر باره باید شدن


جنگ با روزهـای سخت ، ما را پولادین می سازد . حکیم ارد بزرگ


پس از هـر درد و رنجی ، در پی زنـدگی و شادمانی باش ، نه درد و رنجی دیگر . حکیم ارد بزرگ


روزهـای سخت گذشـتنـد و رفتنـد ، امروز هنگامه دیگریسـت ، امیــد و شادمانی ، تو را فرا می خوانـد . حکیم ارد بزرگ


سـتایشگران رنج ، خاکسـتــر تنبلی و کم کاری می پراکننـد . حکیم ارد بزرگ


خارهـای کوچک ، زخم به جان نمی زننـد ، بلکه با آن می آمیزنـد ، برای مقابله با روزهـای سخت تــر . حکیم ارد بزرگ


پرسـتاری از مادر و پدر، زیباتــرین و پر ارزشـتــرین زمان زنـدگی اسـت . حکیم ارد بزرگ


در چشم باد ، نغمه هـای دل انگیز مادر ، در گوش کودک بازیگوش ، شناور اسـت . حکیم ارد بزرگ


برای مادر ، واژه ای زیباتــر از فداکار نمی توان یــافت . حکیم ارد بزرگ


ایسـتایی وجود نـدارد ، هـر چه هسـت ، جوشش اسـت و جاری بودن .  حکیم ارد بزرگ


زایش و پیشـروی در همه چیز ، بهـانه زنـدگیسـت .  حکیم ارد بزرگ


همراهـان و هم آوایــان ، مهـر و زیبایی زنـدگی هسـتنـد . حکیم ارد بزرگ


آزادی و آزادیخواهی امری خــردمنـدانه و زنـدگی آفرین اسـت ، نه سیری قهقرایی و وادادگی فرهنگی . حکیم ارد بزرگ


سبزه سفره هفت سین نوروز ، جایش در کنار جدول خیــابان و یــا سطل زباله و  یــا روی ماشین نیسـت !... بهتــر اسـت سبزه بسیــار کوچک باشد . سبزه را بایــد در رودخانه رهـا نمود و اگر رود نبود آن را در سبزه زار پر آب و یــا باغچه ایی سبز گذاشـت . حکیم ارد بزرگ


زیبایی نوروز در سادگی آن اسـت ، آن را پیچیــده و پرتجمل برگزار نکنیم . حکیم ارد بزرگ


 یکی از بهتــرین شمارگان ، سیزده اسـت که نماد زایش و رشد اسـت و در فرهنگ ایرانی "الهه باران" نامیــده می شـود . حکیم ارد بزرگ


 بیشـتــر کشـورهـای عربی ، همواره به دنبال تجزیـه و نابودی ایران بوده انـد ، آنهـا برای انجام این کار همه دارایی خود را نیز خواهنـد پرداخت . حکیم ارد بزرگ



تن خویش را بر زمین بر زدن

کجا بهر بیژن نماند یکی

نمانم من ایدر مگر اندکی

کشنده تن و جان من درد اوست

پرستار و گنجم چه در خورد اوست

بگفت این و رخسارگان کرد زرد

برآمد روانش بتیمار و درد

ببازیگری ماند این چرخ مست

که بازی برآرد به هفتاد دست

زمانی بخنجر زمانی بتیغ

زمانی بباد و زمانی بمیغ

زمانی بدست یکی ناسزا

زمانی خود از درد و سختی رها

زمانی دهد تخت و گنج و کلاه

زمانی غم و رنج و خواری و چاه

همی خورد باید کسی را که هست

منم تنگدل تا شدم تنگدست

اگر خود نزادی خردمند مرد

ندیدی ز گیتی چنین گرم و سرد

بباید به کوری و ناکام زیست

برین زندگانی بباید گریست

سرانجام خاکست بالین اوی

دریغ آن دل و رای و آیین اوی

پرستندگان بر سر دژ شدند

همه خویشتن بر زمین برزدند

یکی آتشی خود جریره فروخت

همه گنجها را بتش بسوخت

یکی تیغ بگرفت زان پس بدست

در خانهٔ تازی اسپان ببست

شکمشان بدرید و ببرید پی

همی ریخت از دیده خوناب و خوی

بیامد ببالین فرخ فرود

یکی دشنه با او چو آب کبود

دو رخ را بروی پسر بر نهاد

شکم بردرید و برش جان بداد

در دژ بکندند ایرانیان

بغارت ببستند یکسر میان

چو بهرام نزدیک آن باره شد

از اندوه یکسر دلش پاره شد

بایرانیان گفت کین از پدر

بسی خوارتر مرد و هم زارتر

کشنده سیاوش چاکر نبود

ببالینش بر کشته مادر نبود

همه دژ سراسر برافروخته

همه خان و مان کنده و سوخته

بایرانیان گفت کز کردگار

بترسید وز گردش روزگار

ببد بس درازست چنگ سپهر

به بیدادگر برنگردد بمهر

زکیخسرو اکنون ندارید شرم

که چندان سخن گفت با طوس نرم

بکین سیاوش فرستادتان

بسی پند و اندرزها دادتان

ز خون برادر چو آگه شود

همه شرم و آذرم کوته شود

ز رهام وز بیژن تیز مغز

نیاید بگیتی یکی کار نغز

هماننگه بیامد سپهدار طوس

براه کلات اندر آورد کوس

چو گودرز و چون گیو کنداوران

ز گردان ایران سپاهی گران

سپهبد بسوی سپدکوه شد

وزانجا بنزدیکی انبوه شد

چو آمد ببالین آن کشته زار

بران تخت با مادر افگنده خوار

بیک دست بهرام پر آب چشم

نشسته ببالین او پر ز خشم

بدست دگر زنگهٔ شاوران

برو انجمن گشته کنداوران

گوی چون درختی بران تخت عاج

بدیدار ماه و ببالای ساج

سیاوش بد خفته بر تخت زر

ابا جوشن و تیغ و گرز و کمر

برو زار بگریست گودرز و گیو

بزرگان چو گرگین و بهرام نیو

رخ طوس شد پر ز خون جگر

ز درد فرود و ز درد پسر

که تندی پشیمانی آردت بار

تو در بوستان تخم تندی مکار

چنین گفت گودرز با طوس و گیو

همان نامداران و گردان نیو

که تندی نه کار سپهبد بود

سپهبد که تندی کند بد بود

جوانی بدین سان ز تخم کیان

بدین فر و این برز و یال و میان

بدادی بتیزی و تندی بباد

زرسپ آن سپهدار نوذرنژاد

ز تیزی گرفتار شد ریونیز

نبود از بد بخت ما مانده چیز

هنر بی‌خرد در دل مرد تند

چو تیغی که گردد ز زنگار کند

چو چندین بگفتند آب از دو چشم

ببارید و آمد ز تندی بخشم

چنین پاسخ آورد کز بخت بد

بسی رنج وسختی بمردم رسد

بفرمود تا دخمهٔ شاهوار

بکردند بر تیغ آن کوهسار

نهادند زیراندرش تخت زر

بدیبای زربفت و زرین کمر

تن شاهوارش بیاراستند

گل و مشک و کافور و می خواستند

سرش را بکافور کردند خشک

رخش را بعطر و گلاب و بمشک

نهادند بر تخت و گشتند باز

شد آن شیردل شاه گردن‌فراز

زراسپ سرافراز با ریونیز

نهادند در پهلوی شاه نیز

سپهبد بران ریش کافورگون

ببارید از دیدگان جوی خون

چنینست هرچند مانیم دیر

نه پیل سرافراز ماند نه شیر

دل سنگ و سندان بترسد ز مرگ

رهایی نیابد ازو بار و برگ

سه روزش درنگ آمد اندر چرم

چهارم برآمد ز شیپور دم

سپه برگرفت و بزد نای و کوس

زمین کوه تا کوه گشت آبنوس

هرآنکس که دیدی ز توران سپاه

بکشتی تنش را فگندی براه

همه مرزها کرد بی‌تار و پود

همی رفت پیروز تا کاسه‌رود

بدان مرز لشکر فرود آورید

زمین گشت زان خیمه‌ها ناپدید

خبر شد بترکان کز ایران سپاه

سوس کاسه رود اندر آمد براه

ز تران بیامد دلیری جوان

پلاشان بیداردل پهلوان

بیامد که لشکر همی بنگرد

درفش سران را همی بشمرد

بلشکرگه اندر یکی کوه بود

بلند و بیکسو ز انبوه بود

نشسته برو گیو و بیژن بهم

همی رفت هرگونه از بیش و کم

درفش پلاشان ز توران سپاه

بدیدار ایشان برآمد ز راه

چو از دور گیو دلاور بدید

بزد دست و تیغ از میان برکشید

چنین گفت کامد پلاشان شیر

یکی نامداری سواری دلیر

شوم گر سرش را ببرم ز تن

گرش بسته آرم بدین انجمن

بدو گفت بیژن که گر شهریار

مرا داد خلعت بدین کارزار

بفرمان مرا بست باید کمر

برزم پلاشان پرخاشخر

به بیژن چنین گفت گیو دلیر

که مشتاب در چنگ این نره شیر

نباید که با او نتابی بجنگ

کنی روز بر من برین جنگ تنگ

پلاشان چو شیر است در مرغزار

جز از مرد جنگی نجوید شکار

بدو گفت بیژن مرا زین سخن

به پیش جهاندار ننگی مکن

سلیح سیاوش مرا ده بجنگ

پس آنگه نگه کن شکار پلنگ

بدو داد گیو دلیر آن زره

همی بست بیژن زره را گره

یکی بارهٔ تیزرو برنشست

بهامون خرامید نیزه بدست

پلاشان یکی آهو افگنده بود

کبابش بر آتش پراگنده بود

همی خورد و اسپش چران و چمان

پلاشان نشسته به بازو کمان

چو اسپش ز دور اسپ بیژن بدید

خروشی برآورد و اندر دمید

پلاشان بدانست کامد سوار

بیامد بسیچیدهٔ کارزار

یکی بانگ برزد به بیژن بلند

منم گفت شیراوژن و و دیوبند

بگو آشکارا که نام تو چیست

که اختر همی بر تو خواهد گریست

دلاور بدو گفت من بیژنم

برزم اندرون پیل و رویین‌تنم

نیا شیر جنگی پدر گیو گرد

هم اکنون ببینی ز من دستبرد

بروز بلا در دم کارزار

تو بر کوه چون گرگ مردار خواه

همی دود و خاکستر و خون خوری

گه آمد که لشکر بهامون بری

پلاشان بپاسخ نکرد ایچ یاد

برانگیخت آن پیل‌تن را چو باد

سواران بنیزه برآویختند

یکی گرد تیره برانگیختند

سنانهای نیزه بهم برشکست

یلان سوی شمشیر بردند دست

بزخم اندرون تیغ شد لخت لخت

ببودند لرزان چو شاخ درخت

بب اندرون غرقه شد بارگی

سرانشان غمی گشت یکبارگی

عمود گران برکشیدند باز



برنامه داشـتن ، ویژگی آدمهـای کارآمـد اسـت . حکیم ارد بزرگ


گیتـی دارای ساختاری سازمان یــافته اسـت ، این ساختار به آن پویــایی بخشیــده ، و برآینـدی شگرف در پی داشـته اسـت . حکیم ارد بزرگ


شکسـت هـای زنـدگی ، درهـای پیروزی را می گشاینـد .  حکیم ارد بزرگ


ریشه شکسـت هـای بزرگ ، از ناراسـتـی هـای بسیــار کوچک ، سرچشمه می گیرنـد .  حکیم ارد بزرگ


فرومایگان ، پس از پیروزی ، همآورد شکسـت خورده خویش را به ریشخنـد می گیرنـد .  حکیم ارد بزرگ


 آموختن روش هـای بهتــر زیسـتن از دیگر سرزمین هـا با میـهن پرسـتـی در تضاد نیسـت . حکیم ارد بزرگ


 این اشـتباه اسـت که همبسـتگی ملی و میـهنی خویش را در رخدادهـای شـوم و جنگ بجوییم . جشن هـا و کار و کوشش هـای میـهنی می تواننـد نماد همبسـتگی ملی باشنـد . حکیم ارد بزرگ


مردم نادان و ناتوان ، همواره به دنبال برپایی دوباره دسـتگاه پادشاهی و سلطنت هسـتنـد  . حکیم ارد بزرگ

 
عشق از آدمی قهـرمان می سازد ، نه گوشه گیری غمگین و پریشان . حکیم ارد بزرگ
 

عشق یگانه اسـت ، در درون آدم عاشق ، رسـتاخیز و توفانی بزرگ برپاسـت . حکیم ارد بزرگ


 آزادی را با پسونـد و پیشـونـد ، ناکارا و نابود نکنیم . حکیم ارد بزرگ


برآزنـدگان ، برای رفاه دیگران از خود گذشـتگی می کننـد . حکیم ارد بزرگ


دارایی زیــاد برای یک جوان ، می توانـد ابزار سرگردانی باشد . حکیم ارد بزرگ


هـر حماقتـی ، شجاعت و بی باکی نیسـت . حکیم ارد بزرگ


سرزمین روان ما ، میــدان کینه توزی ، و دشمنی هـای بیـهوده نیسـت . حکیم ارد بزرگ


سیــاسـتمـدار شایسـته ، بایــد توان پوزش از مردم را نیز داشـته باشد . حکیم ارد بزرگ


چه کوچک و ناتوان هسـتنـد کسانی که هدفشان ، نابود کردن دانش و هنر دیگران اسـت . حکیم ارد بزرگ


 آدمهـای ناتوان ، شهـرت را بد می شمارنـد . حکیم ارد بزرگ


آگاه ، بر داشـته هـای خود بیناسـت .  حکیم ارد بزرگ

شیروان

 

حکیم ارد بزرگ


برچسب‌ها: جملات ناب حکیم ارد بزرگ, جملات ارد بزرگ, جملات فلسفی حکیم ارد بزرگ, جملات حکیمانه ارد بزرگ, جملات حکیم ارد بزرگ
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 18:18  توسط سبزه قمیشی  | 

شیروان

 
فردوسی
جهانجوی چون شد سرافراز و گرد

سپه را بدشمن نشاید سپرد

سرشک اندر آید بمژگان ز رشک

سرشکی که درمان نداند پزشک

کسی کز نژاد بزرگان بود

به بیشی بماند سترگ آن بود

چو بی‌کام دل بنده باید بدن

بکام کسی داستانها زدن

سپهبد چو خواند ورا دوستدار

نباشد خرد با دلش سازگار

گرش زآرزو بازدارد سپهر

همان آفرینش نخواند بمهر

ورا هیچ خوبی نخواهد به دل

شود آرزوهای او دلگسل

و دیگر کش از بن نباشد خرد

خردمندش از مردمان نشمرد

چو این داستان سربسر بشنوی

ببینی سر مایهٔ بدخوی

چو خورشید بنمود بالای خویش

نشست از بر تند بالای خویش

بزیر اندر آورد برج بره

چنین تا زمین زرد شد یکسره

تبیره برآمد ز درگاه طوس

همان نالهٔ بوق و آوای کوس

ز کشور برآمد سراسر خروش

زمین پرخروش و هوا پر ز جوش

از آواز اسپان و گرد سپاه

بشد قیرگون روی خورشید و ماه

ز چاک سلیح و ز آوای پیل

تو گفتی بیاگند گیتی به نیل

هوا سرخ و زرد و کبود و بنفش

ز تابیدن کاویانی درفش

بگردش سواران گودرزیان

میان اندرون اختر کاویان

سپهدار با افسر و گرز و نای

بیامد ز بالای پرده‌سرای

بشد طوس با کاویانی درفش

بپای اندرون کرده زرینه کفش

یکی پیل پیکر درفش از برش

بابر اندر آورده تابان سرش

بزرگان که با طوق و افسر بدند

جهانجوی وز تخم نوذر بدند

برفتند یکسر چو کوهی سیاه

گرازان و تازان بنزدیک شاه

بفرمود تا نامداران گرد

ز لشکر سپهبد سوی شاه برد

چو لشکر همه نزد شاه آمدند

دمان با درفش و کلاه آمدند

بدیشان چنین گفت بیدار شاه

که طوس سپهبد به پیش سپاه

بپایست با اختر کاویان

بفرمان او بست باید میان

بدو داد مهری به پیش سپاه

که سالار اویست و جوینده راه

بفرمان او بود باید همه

کجا بندها زو گشاید همه

بدو گفت مگذر ز پیمان من

نگه‌دار آیین و فرمان من

نیازرد باید کسی را براه

چنینست آیین تخت و کلاه

کشاورز گر مردم پیشه‌ور

کسی کو بلشکر نبندد کمر

نباید که بر وی وزد باد سرد

مکوش ایچ جز با کسی همنبرد

نباید نمودن به آبی رنج رنج

که بر کس نماند سرای سپنج

گذر زی کلات ایچ گونه مکن

گر آن ره روی خام گردد سخن

روان سیاوش چو خورشید باد

بدان گیتیش جای امید باد

پسر بودش از دخت پیران یکی

که پیدا نبود از پدر اندکی

برادر به من نیز ماننده بود

جوان بود و همسال و فرخنده بود

کنون در کلاتست و با مادرست

جهانجوی با فر و با لشکرست

نداند کسی را ز ایران بنام

ازان سو به نباید کشیدن لگام

سپه دارد و نامداران جنگ

یکی کوه بر راه دشوار و تنگ

همو مرد جنگست و گرد و سوار

بگوهر بزرگ و بتن نامدار

براه بیابان بباید شدن

نه نیکو بود راه شیران زدن

چنین گفت پس طوس با شهریار

که از رای تو نگذرد روزگار

براهی روم کم تو فرمان دهی

نیاید ز فرمان تو جز بهی

سپهبد بشد تیز و برگشت شاه

سوی کاخ با رستم و با سپاه

یکی مجلس آراست با پیلتن

رد و موبد و خسرو رای زن

فراوان سخن گفت ز افراسیاب

ز رنج تن خویش وز درد باب

پایــداری و کوشش ، کلیــد هـر در بسـته ای اسـت . حکیم ارد بزرگ


 برای نوآوری و آفرینش ، نبایــد بدنبال رخدادی ناگهـانی بود ، این هدف ، با کار و کوشش بدسـت می آیــد  . حکیم ارد بزرگ


 سازگاری با زیسـتگاه و کوشش برای بهتــر شدن جایگاه امروزی ، ویژگی آدمهـای خــردمنـد اسـت . حکیم ارد بزرگ


 آدمی ، به آرامی می آموزد که ، نبایــد برای هـر کاری ، همه زنـدگی و انـدیشه اش را درگیر سازد . حکیم ارد بزرگ


باور درونی ، نیروی شـتاب دهنـده ، پرتاب شدن به سوی ایــده هـاسـت .  حکیم ارد بزرگ


آدمهـای ناتوان ، همواره می نالنـد و به زمین و زمان دشنام می دهنـد . حکیم ارد بزرگ


هـر ثروتمنـدی توانا نیسـت ، آدم توانا ، انسان دوسـت و بخشنـده اسـت . حکیم ارد بزرگ


شـرم بر کسانی که ، داشـته هـای فرهنگی ایران کهن را ، در پای فرهنگ موهوم یونان سر می بُرنـد .  حکیم ارد بزرگ


داشـتن پیشینه همگون ، بهتــرین بهـانه و نیرو برای همبسـتگی و مهـر ، در ایران اسـت .  حکیم ارد بزرگ


برای پاسداشـت یکپارچگی ایران زمین ، دیوانسالاران بایــد کوچ هـای بزرگ و آرام آدمیــان را ، دنبال نماینـد .  حکیم ارد بزرگ


کوچ هـای برنامه ریزی شده و آرام ، در هـر سرزمینی ، بالنـدگی و شکوفایی دوباره را ، در پی خواهد داشـت .  حکیم ارد بزرگ


مهـاجرت هـای بزرگ در درون کشـور ، موجب منزوی شدن جدایی طلبان می گردد .  حکیم ارد بزرگ


در کشـور ، همه یک نام دارنـد و آن "هم میـهن" اسـت ، چیزی به نام بومیــان گوناگون در درون یک سرزمین ، پذیرفته نیسـت . حکیم ارد بزرگ


ایران ، نخسـتـین کشـوری بوده اسـت ، که با کوچ هـای آرام و بزرگ ، یکپارچگی اش را پاس داشـته ، و مرزهـایش را پولادین ساخته اسـت .  حکیم ارد بزرگ


نفرین ابدی بر کسانی که ، تـیشه به ریشه همبسـتگی ایرانیــان می زننـد .  حکیم ارد بزرگ


 ایران ، ایران ما ، شکوه و بزرگی تو ، آرزوی همه ماسـت . حکیم ارد بزرگ


ز آزردن مادر پارسا

که با ما چه کرد آن بد پرجفا

مرا زی شبانان بی‌مایه داد

ز من کس ندانست نام و نژاد

فرستادم این بار طوس و سپاه

ازین پس من و تو گذاریم راه

جهان بر بداندیش تنگ آوریم

سر دشمنان زیر سنگ آوریم

ورا پیلتن گفت کین غم مدار

به کام تو گردد همه روزگار

وزان روی منزل بمنزل سپاه

همی رفت و پیش‌اندر آمد دو راه

ز یک سو بیابان بی آب و نم

کلات از دگر سوی و راه چرم

بماندند بر جای پیلان و کوس

بدان تا بیاید سپهدار طوس

کدامین پسند آیدش زین دو راه

بفرمان رود هم بران ره سپاه

چو آمد بر سرکشان طوس نرم

سخن گفت ازان راه بی‌آب و گرم

بگودرز گفت این بیابان خشک

اگر گرد عنبر دهد باد مشک

چو رانیم روزی به تندی دراز

بب و بسایش آید نیاز

همان به که سوی کلات و چرم

برانیم و منزل کنیم از میم

چپ و راست آباد و آب روان

بیابان چه جوییم و رنج روان

مرا بود روزی بدین ره گذر

چو گژدهم پیش سپه راهبر

ندیدیم از این راه رنجی دراز

مگر بود لختی نشیب و فراز

بدو گفت گودرز پرمایه شاه

ترا پیش‌رو کرد پیش سپاه

بران ره که گفت او سپه را بران

نباید که آید کسی را زیان

نباید که گردد دل‌آزرده شاه

بد آید ز آزار او بر سپاه

بدو گفت طوس ای گو نامدار

ازین گونه اندیشه در دل مدار

کزین شاه را دل نگردد دژم

سزد گر نداری روان جفت غم

همان به که لشکر بدین سو بریم

بیابان و فرسنگها نشمریم

بدین گفته بودند همداستان

برین بر نزد نیز کس داستان

براندند ازان راه پیلان و کوس

بفرمان و رای سپهدار طوس

پس آگاهی آمد بنزد فرود

که شد روی خورشید تابان کبود

ز نعل ستوران وز پای پیل

جهان شد بکردار دریای نیل

چو بشنید ناکار دیده جوان

دلش گشت پر درد و تیره روان

بفرمود تا هرچ بودش یله

هیونان وز گوسفندان گله

فسیله ببند اندر آرند نیز

نماند ایچ بر کوه و بر دشت چیز

همه پاک سوی سپد کوه برد

ببند اندرون سوی انبوه برد

جریره زنی بود مام فرود

ز بهر سیاوش دلش پر ز دود

بر مادر آمد فرود جوان

بدو گفت کای مام روشن‌روان

از ایران سپاه آمد و پیل و کوس

بپیش سپه در سرافراز طوس

چه گویی چه باید کنون ساختن

نباید که آرد یکی تاختن

جریره بدو گفت کای رزمساز

بدین روز هرگز مبادت نیاز

بایران برادرت شاه نوست

جهاندار و بیدار کیخسروست

ترا نیک داند به نام و گهر

ز هم خون وز مهرهٔ یک پدر

برادرت گر کینه جوید همی

روان سیاوش بشوید همی

گر او کینه جوید همی از نیا

ترا کینه زیباتر و کیمیا

برت را بخفتان رومی بپوش

برو دل پر از جوش و سر پر خروش

به پیش سپاه برادر برو

تو کینخواه نو باش و او شاه نو

که زیبد کز این غم بنالد پلنگ

ز دریا خروشان برآید نهنگ

وگر مرغ با ماهیان اندر آب

بخوانند نفرین به افراسیاب

که اندر جهان چون سیاوش سوار

نبندد کمر نیز یک نامدار

به گردی و مردی و جنگ و نژاد

باورنگ و فرهنگ و سنگ و بداد

بدو داد پیران مرا از نخست

وگر نه ز ترکان همی زن نجست

نژاد تو از مادر و از پدر

همه تاجدار و هم نامور

تو پور چنان نامور مهتری

ز تخم کیانی و کی‌منظری

کمربست باید بکین پدر

بجای آوریدن نژاد و گهر

چنین گفت ازان پس بمادر فرود

کز ایران سخن با که باید سرود

که باید که باشد مرا پایمرد

ازین سرفرازان روز نبرد

کز ایشان ندانم کسی را بنام

نیامد بر من درود و پیام

بدو گفت ز ایدر برو با تخوار

مدار این سخن بر دل خویش خوار

کز ایران که و مه شناسد همه

بگوید نشان شبان و رمه

ز بهرام وز زنگهٔ شاوران

نشان جو ز گردان و جنگ‌آوران

همیشه سر و نام تو زنده باد

روان سیاوش فروزنده باد

ازین هر دو هرگز نگشتی جدای

کنارنگ بودند و او پادشای

نشان خواه ازین دو گو سرفراز

کز ایشان مرا و ترا نیست راز

سران را و گردنکشان را بخوان

می و خلعت آرای و بالا و خوان

ز گیتی برادر ترا گنج بس

همان کین و آیین به بیگانه کس

سپه را تو باش این زمان پیش رو

تویی کینه‌خواه جهاندار نو

ترا پیش باید بکین ساختن

کمر بر میان بستن و تاختن

بدو گفت رای تو ای شیر زن

درفشان کند دوده و انجمن

چو برخاست آوای کوس از چرم

جهان کرد چون آبنوس از میم

یکی دیده‌بان آمد از دیده‌گاه

سخن گفت با او ز ایران سپاه

که دشت و در و کوه پر لشکرست

تو خورشید گویی ببند اندرست

ز دربند دژ تا بیابان گنگ

سپاهست و پیلان و مردان جنگ

فرود از در دژ فرو هشت بند

نگه کرد لشکر ز کوه بلند


 ایران زیبا و ارزشمنـد ، ایران آزاد اسـت . حکیم ارد بزرگ


 زیباتــرین خوی ایرانیــان ، "آزادیخواهی" بوده و هسـت . حکیم ارد بزرگ


آتش خشم را ، با آب سکوت خاموش کن .  حکیم ارد بزرگ


برای رسیــدن به گنج خــرد ، بارگاه دانشـت را بزرگتــر بساز .  حکیم ارد بزرگ


خــردمنـد ، همگان را به آزادگی و رعایت ادب ، دعوت می کنـد . حکیم ارد بزرگ


هیچ توانایی ، هنر و تحصیلاتـی ، موجب نمی شـود ، به آدمی که هنوز به مرز چهل سالگی نرسیــده اسـت ، اسـتاد بگوییم  . بایــد ارزش واژه هـا را بدانیم و آنهـا را قربانی درک پایین خود نکنیم . آدمی که هنوز به چهل سالگی نرسیــده ، نمی توانـد بینش و نگاهی درسـت به گیتـی و آدمیــان داشـته باشد . اسـتاد ، تنهـا متخصص در یک رشـته نیسـت ، اسـتاد کسی اسـت که به ماهیت و بینش ، فرای تخصص خود ، دسـت یــافته اسـت . حکیم ارد بزرگ


اگر دشمنت با روی خوش نزدیکت شد ، در برابرش خموش باش و تنهـایش بگذار .  حکیم ارد بزرگ


آدمهـای بد کردار ، از سکوت خــردمنـدان نیز می هـراسنـد .  حکیم ارد بزرگ


در هنگامه رسـتاخیز و نهیب توفان مردمی ، خموش باش چرا که سخنت را پژواکی نیسـت .  حکیم ارد بزرگ


کسی که زبانش پیش از انـدیشه اش می جنبد ، بایــد همواره بدنبال دوسـتان تازه باشد .  حکیم ارد بزرگ


اگر نگاهتان بر افق دور باشد ، هیچ فراز و فرودی ، دلتان را نمی لرزانـد .  حکیم ارد بزرگ


ناراسـتـی هـا ، پیشاپیش رو به مرگ و نیسـتـی انـد ، مگر آنکه ما آنهـا را در انـدیشه و روان خویش ، زنـده نگاه داریم .  حکیم ارد بزرگ


 شگفت آور اسـت در این سرزمین ، دعوا بر سر ایرانی و یــا غیر ایرانی بودن مشاهیر گذشـته ، بسیــار بیشـتــر از شناخت و بزرگداشـت مشاهیر زنـده اسـت . حکیم ارد بزرگ


جهـان به تنـدی در حال پیشـرفت و رشد اسـت . برای رسیــدن به زنـدگی بهتــر، بایــد به آخــرین داده هـای علمی دنیــا دسـت یــافت و از آنهـا بهـره گرفت ، برخی پیوسـته با یــادآوری نام دانشمنـدان مرده قرن هـای گذشـته ، کاسـتـی هـا و جامانـدگی هـای زنـدگی امروز را می پوشاننـد . حکیم ارد بزرگ


 بایــد آرمان جوانان ایران ، بالنـدگی و رشد میـهن در همه دانش هـای جهـان امروز باشد ، نه آنکه در پی قالیبافی ، گلیم بافی ، خوشنویسی ، نقاشی و معرق ، صنایع دسـتـی گوناگون و... باشنـد . حکیم ارد بزرگ


 زیــاده روی در سـتایش تاریخ گذشـتگان و اساطیر مرده ، نفرت همگانی زنـدگان از یکدیگر و خودخوری و ناامیــدی دودمان امروز را به همراه دارد . جوانان در رویــای خود ، گذشـته ایی دسـت نیــافتنی خواهنـد ساخت آنگاه می گوینـد ما در گذشـته چه بودیم و حال چه هسـتـیم ! ، بدینگونه آرام آرام از خود و توان خویش، ناامیــد شده و به انـدک میــدان کاری دلخوش می شـونـد . وارون بر این نگرش ، جوانان سرزمین هـایی که اساطیرشان زنـده و بزرگانشان دوشادوش آنهـا کار می کننـد هـر روز به میــدان بزرگتــری از رشد و پیشـرفت دسـت می یــابنـد . پس نگوییم ایرانیــان چه بودنـد ، بایــد گفت اکنون چه هسـتـیم و اساطیر زنـده ما چه درسهـایی برای رشد و پیشـرفت به ما می دهنـد تا بدان راه ، کار و کوشش کنیم تا سرزمینمان برای آینـدگان شایسـته سـتایش باشد . حکیم ارد بزرگ


 "سیزده به در" واژه کوچک شده "سیزده به دره" اسـت ، به مفهوم سفر در روز سیزده فروردین ، به دره و دشـت اسـت . برای پایکوبی و شادی ... این روز زیبا ، نحس نبوده و نیسـت ... می توان در خانه مانـد و شاد بود و یــا باز می توان در شادی با همگان همراه بود و به دره و رودخانه رفت ... حکیم ارد بزرگ


نماز عاشق تــرتـیبی نـدارد ، چرا که با نخسـتـین سر بر خاک گذاردن ، دیگر برخواسـتنی نیسـت . حکیم ارد بزرگ


هیچ گاه عشق به همـدم را پاینـده مپنـدار و از روزی که دل می بنـدی ، این نیرو را نیز در خویش بیــافرین که اگر تنهـایت گذاشـت ، نشکنی و اگر شکسـتـی ، باز هم ناامیــد نشـو ، چرا که آرام جان دیگری در راه اسـت . حکیم ارد بزرگ


کمک به همگان ، دلبسـتگی و عشق برجسـتگان اسـت . حکیم ارد بزرگ


وزان پس بیامد در دژ ببست

یکی بارهٔ تیز رو بر نشست

برفتند پویان تخوار و فرود

جوان را سر بخت بر گرد بود

از افراز چون کژ گردد سپهر

نه تندی بکار آید از بن نه مهر

گزیدند تیغ یکی برز کوه

که دیدار بد یکسر ایران گروه

جوان با تخوار سرایند گفت

که هر چت بپرسم نباید نهفت

کنارنگ وز هرک دارد درفش

خداوند گوپال و زرینه کفش

چو بینی به من نام ایشان بگوی

کسی را که دانی از ایران بروی

سواران رسیدند بر تیغ کوه

سپاه اندر آمد گروها گروه

سپردار با نیزه‌ور سی هزار

همه رزمجوی از در کارزار

سوار و پیاده بزرین کمر

همه تیغ دار و همه نیزه‌ور

ز بس ترگ زرین و زرین درفش

ز گوپال زرین و زرینه کفش

تو گفتی به کان اندرون زر نماند

برآمد یکی ابر و گوهر فشاند

ز بانگ تبیره میان دو کوه

دل کرگس اندر هوا شد ستوه

چنین گفت کاکنون درفش مهان

بگو و مدار ایچ گونه نهان

بدو گفت کان پیل پیکر درفش

سواران و آن تیغهای بنفش

کرا باشد اندر میان سپاه

چنین آلت ساز و این دستگاه

چو بشنید گفتار او را تخوار

چنین داد پاسخ که ای شهریار

پس پشت طوس سپهبد بود

که در کینه پیکار او بد بود

درفشی پش پشت او دیگرست

چو خورشید تابان بدو پیکرست

برادر پدر تست با فر و کام

سپهبد فریبرز کاوس نام

پسش ماه پیکر درفشی بزرگ

دلیران بسیار و گردی سترگ

ورانام گستهم گژدهم خوان

که لرزان بود پیل ازو ز استخوان

پسش گرگ پیکر درفشی دراز

بگردش بسی مردم رزمساز

بزیر اندرش زنگهٔ شاوران

دلیران و گردان و کنداوران

درفشی پرستار پیکر چو ماه

تنش لعل و جعد از حریر سیاه

ورا بیژن گیو راند همی

که خون بسمان برفشاند همی

درفشی کجا پیکرش هست ببر

همی بشکند زو میان هژبر

ورا گرد شیدوش دارد بپای

چو کوهی همی اندر آید ز جای

درفش گرازست پیکر گراز

سپاهی کمندافگن و رزم ساز

درفشی کجا پیکرش گاومیش

سپاه از پس و نیزه‌داران ز پیش

چنان دان که آن شهره فرهاد راست

که گویی مگر با سپهرست راست

درفشی کجا پیکرش دیزه گرگ

نشان سپهدار گیو سترگ

درفشی کجا شیر پیکر بزر

که گودرز کشواد دارد بسر

درفشی پلنگست پیکر گراز

پس ریونیزست با کام و ناز

درفشی کجا آهویش پیکرست

که نستوه گودرز با لشکرست

درفشی کجا غرم دارد نشان

ز بهرام گودرز کشوادگان

همه شیرمردند و گرد و سوار

یکایک بگویم درازست کار

چو یک‌یک بگفت از نشان گوان

بپیش فرود آن شه خسروان

مهان و کهان را همه بنگرید

ز شادی رخش همچو گل بشکفید

چو ایرانیان از بر کوهسار

بدیدند جای فرود و تخوار

برآشفت ازیشان سپهدار طوس

فروداشت بر جای پیلان و کوس

چنین گفت کز لشکر نامدار

سواری بباید کنون نیک‌یار

که جوشان شود زین میان گروه

برد اسپ تا بر سر تیغ کوه

ببیند که آن دو دلاور کیند

بران کوه سر بر ز بهر چیند

گر ایدونک از لشکر ما یکیست

زند بر سرش تازیانه دویست

وگر ترک باشند و پرخاش جوی

ببندد کشانش بیارد بروی

وگر کشته آید سپارد بخاک

سزد گر ندارد از آن بیم و باک

ورایدونک باشد ز کارآگاهان

که بشمرد خواهد سپه را نهان

همانجا بدونیم باید زدن

فروهشتن از کوه و باز آمدن

بسالار بهرام گودرز گفت

که این کار بر من نشاید نهفت

روم هرچ گفتی بجای آورم

سر کوه یکسر بپای آورم

بزد اسپ و راند از میان گروه

پراندیشه بنهاد سر سوی کوه

چنین گفت پس نامور با تخوار

که این کیست کامد چنین خوارخوار

همانانیندیشد از ما همی

بتندی برآید ببالا همی

ییک باره‌ای برنشسته سمند

بفتراک بربسته دارد کمند

چنین گفت پس رای‌زن با فرود

که این را بتندی نباید بسود

بنام و نشانش ندانم همی


عشق ، همان کشش آهنربایی درون آدمیــان اسـت ، که آنان را به شکل غریزی ، بسوی محبوبتــرین چیزی که دوسـت دارنـد می کشانـد . حکیم ارد بزرگ


 انباشـتگی احساس ، عشق هـایی آتشین بوجود می آورد . حکیم ارد بزرگ


در نهـاد عشاق آتشین مزاج ، هوشمنـدی شگفت آور دیــده می شـود ، عشقی که شـراره هـای هولناک آن ، می توانـد جهـانی را به آتش کشد . حکیم ارد بزرگ


آگاهی ، آرمان را نزدیک می کنـد و از دوباره روی ، بازمان می دارد .  حکیم ارد بزرگ


بدون خودآگاهی میـهنی ، کشـور رنگ پیشـرفت به خود نمی گیرد .  حکیم ارد بزرگ


با روشنگری ، می توان پیشدار بسیــاری از آشـوب هـا بود .  حکیم ارد بزرگ


آنگاه که مردم بر داشـته هـای خویش آگاه باشنـد ، دیگر تن به سـتم نمی سپارنـد .  حکیم ارد بزرگ


از خاطرات تلخ ، راه و دری بسوی خوشبختـی بسازیم . حکیم ارد بزرگ


انکار و فراموشی احساسات پاک نوجوانان و جوانان ، می توانـد عشق هـای آتشین و غیر قابل کنتــرل بوجود بیــاورد .  حکیم ارد بزرگ


خانواده هـایی که بینشی دگم و آهنین بر آنهـا سوار اسـت ، فرزنـدانی آشـوبگر و عشاقی یــاغی ، پدیــد خواهنـد آورنـد . حکیم ارد بزرگ


در داسـتان لیلی و مجنون بیش از عشق ، دیوانگی و افسونزدگی دیــدم ، عشق آزاد کننـده زیباتــرین احساسات  و توانایی هـای آدمی برای بهـروزی و پیشـرفت خود و دیگر آدمیــان اسـت . حکیم ارد بزرگ


در عشق ، شـرف و آزادی هسـت زنـدگی و پاکی هسـت ، نام عشق برازنـده هـر کار غیر شـرافتمنـدانه ایی نیسـت . حکیم ارد بزرگ


 بسیــاری وهم خویش را ، عشق می نامنـد حال آنکه عشق راه بالنـدگی شکوفه به میوه اسـت ، زیبا و ناب شدن برای رشد و پویش بهتــر دودمانهـای آینـده .  حکیم ارد بزرگ

ز گودرزیانش گمانم همی

چو خسرو ز توران بایران رسید

یکی مغفر شاه شد ناپدید

گمانی همی آن برم بر سرش

زره تا میان خسروانی برش

ز گودرز دارد همانا نژاد

یکی لب بپرسش بباید گشاد

چو بهرام بر شد ببالای تیغ

بغرید برسان غرنده میغ

چه مردی بدو گفت بر کوهسار

نبینی همی لشکر بیشمار

همی نشنوی نالهٔ بوق و کوس

نترسی ز سالار بیدار طوس

فرودش چنین پاسخ آورد باز

که تندی ندیدی تو تندی مساز

سخن نرم گوی ای جهاندیده مرد

میارای لب را بگفتار سرد

نه تو شیر جنگی و من گور دشت

برین گونه بر ما نشاید گذشت

فزونی نداری تو چیزی ز من

بگردی و مردی و نیروی تن

سر و دست و پای و دل و مغز و هوش

زبانی سراینده و چشم و گوش

نگه کن بمن تا مرا نیز هست

اگر هست بیهوده منمای دست

سخن پرسمت گر تو پاسخ دهی

شوم شاد اگر رای فرخ نهی

بدو گفت بهرام بر گوی هین

تو بر آسمانی و من بر زمین

فرود آن زمان گفت سالار کیست

برزم اندرون نامبردار کیست

بدو گفت بهرام سالار طوس

که با اختر کاویانست و کوس

ز گردان چو گودرز و رهام و گیو

چو گرگین و شیدوش و فرهاد نیو

چو گستهم و چون زنگهٔ شاوران

گرازه سر مرد کنداوران

بدو گفت کز چه ز بهرام نام

نبردی و بگذاشتی کار خام

ز گودرزیان ما بدوییم شاد

مرا زو نکردی بلب هیچ یاد

بدو گفت بهرام کای شیرمرد

چنین یاد بهرام با تو که کرد

چنین داد پاسخ مر او را فرود

که این داستان من ز مادر شنود

مرا گفت چون پیشت آید سپاه

پذیره شو و نام بهرام خواه

دگر نامداری ز کنداوران

کجا نام او زنگهٔ شاوران

همانند همشیرگان پدر

سزد گر بر ایشان بجویی گذر

بدو گفت بهرام کای نیکبخت

تویی بار آن خسروانی درخت

فرودی تو ای شهریار جوان

که جاوید بادی به روشن‌روان

بدو گفت کری فرودم درست

ازان سرو افگنده شاخی برست

بدو گفت بهرام بنمای تن

برهنه نشان سیاوش بمن

به بهرام بنمود بازو فرود

ز عنبر بگل بر یکی خال بود

کزان گونه بتگر بپرگار چین

نداند نگارید کس بر زمین

بدانست کو از نژاد قباد

ز تخم سیاوش دارد نژاد

برو آفرین کرد و بردش نماز

برآمد ببالای تند و دراز

فرود آمد از اسپ شاه جوان

نشست از بر سنگ روشن‌روان

ببهرام گفت ای سرافراز مرد

جهاندار و بیدار و شیر نبرد

دو چشم من ار زنده دیدی پدر

همانا نگشتی ازین شادتر

که دیدم ترا شاد و روشن‌روان

هنرمند و بینادل و پهلوان

بدان آمدستم بدین تیغ‌کوه

که از نامداران ایران گروه

بپرسم ز مردی که سالار کیست

برزم اندرون نامبردار کیست

یکی سور سازم چنانچون توان

ببینم بشادی رخ پهلوان

ز اسپ و ز شمشیر و گرز و کمر

ببخشم ز هر چیز بسیار مر

وزان پس گرایم به پیش سپاه

بتوران شوم داغ‌دل کینه‌خواه

سزاوار این جستن کین منم

بجنگ آتش تیز برزین منم

سزد گر بگویی تو با پهلوان

که آید برین سنگ روشن‌روان

بباشیم یک هفته ایدر بهم

سگالیم هرگونه از بیش و کم

به هشتم چو برخیزد آوای کوس

بزین اندر آید سپهدار طوس

میان را ببندم بکین پدر

یکی جنگ سازم بدرد جگر

که با شیر جنگ آشنایی دهد

ز نر پر کرگس گوایی دهد

که اندر جهان کینه را زین نشان

نبندد میان کس ز گردنکشان

بدو گفت بهرام کای شهریار

جوان و هنرمند و گرد و سوار

بگویم من این هرچ گفتی بطوس

بخواهش دهم نیز بر دست بوس

ولیکن سپهبد خردمند نیست

سر و مغز او از در پند نیست

هنر دارد و خواسته هم نژاد

نیارد همی بر دل از شاه یاد

بشورید با گیو و گودرز و شاه

ز بهر فریبرز و تخت و کلاه

همی گوید از تخمهٔ نوذرم

جهان را بشاهی خود اندر خورم

سزد گر بپیچد ز گفتار من

گراید بتندی ز کردار من

جز از من هرآنکس که آید برت

نباید که بیند سر و مغفرت

که خودکامه مردیست بی تار و پود

کسی دیگر آید نیارد درود

و دیگر که با ما دلش نیست راست

که شاهی همی با فریبرز خواست

مرا گفت بنگر که بر کوه کیست

چو رفتی مپرسش که از بهر چیست

بگرز و بخنجر سخن گوی و بس

چرا باشد این روز بر کوه‌کس

بمژده من آیم چنو گشت رام

ترا پیش لشکر برم شادکام

وگر جز ز من دیگر آید کسی

نباید بدو بودن ایمن بسی

نیاید بر تو بجز یک سوار

چنینست آیین این نامدار

چو آید ببین تا چه آیدت رای

در دژ ببند و مپرداز جای

یکی گرز پیروزه دسته بزر

فرود آن زمان برکشید از کمر

بدو داد و گفت این ز من یادگار

همی دار تا خودکی آید بکار

چو طوس سپهبد پذیرد خرام

بباشیم روشن‌دل و شادکام

جزین هدیه‌ها باشد و اسپ و زین

بزر افسر و خسروانی نگین

چو بهرام برگشت با طوس گفت

که با جان پاکت خرد باد جفت

بدان کان فرودست فرزند شاه

سیاوش که شد کشته بر بی گناه

نمود آن نشانی که اندر نژاد

ز کاوس دارند و ز کیقباد

ترا شاه کیخسرو اندرز کرد

که گرد فرود سیاوش مگرد

چنین داد پاسخ ستمکاره طوس

که من دارم این لشکر و بوق و کوس


براسـتـی دلدادگی نامیراسـت . حکیم ارد بزرگ


عشق ، همچون توفان ، سرزمین غبار گرفته وجود را پاک می کنـد و انگیزه رشد و باروری ، روزافزون می گردد . حکیم ارد بزرگ


 فرهنگ اشـتباه می توانـد از پسران و دختــرانی که قرار اسـت سرزمینی را به سوی رشد و پویش همه جانبه در عرصه هـای گوناگون علمی و صنعتـی پیش براننـد ، عشاقی دون و آدمهـایی چشم چران بزک کرده بوجود بیــاورد .  حکیم ارد بزرگ


خواسـتن زلف و چشم و عشـوه یــار ، عشق نیسـت ... عشق پیر و زشـت نمی شـود ، خیــانت نمی کنـد ، عشق بزرگتــرین خواسـت و خورشیــد آهنربایی انتهـای انـدیشه ماسـت . حکیم ارد بزرگ


عاشق انسانیت بودن بسیــار با ارزشـتــر از عاشق یک انسان بودن اسـت. حکیم ارد بزرگ


 آرمان بزرگ ، همواره زاینـده امیــد اسـت .  حکیم ارد بزرگ

شیروان

 


برچسب‌ها: جملات حکیمانه ارد بزرگ, جملات فلسفی حکیم ارد بزرگ, حکیم ارد بزرگ, ارد بزرگ, عکس ارد بزرگ
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 18:6  توسط سبزه قمیشی  | 

مطالب قدیمی‌تر